زربه
« 1 » [ ز ب ] با باى تك نقطه . « عين زربه » يعنى چشمهء زربه كه در نزديكى مصّيصه است و در حرف عين خواهد آمد . و الله اعلم .
زرجين
[ ز ] با جيم كسرهدار و ياى دونقطه زير با نون پايانين ، بخشى بزرگ از شهر مرو است كه گروهى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند ، مانند رزين پسر بو رزين سرّاج زرجينى . « 2 » او از عكرمه بردهء ابن عباس روايت دارد . عبد الله بن مبارك ( صوفى ) از وى روايت مىكند .
زرخش
[ ز ر ] با خاى نقطهدار ساكن و شين نقطهدار نام ديهى در بخارا است . بدان نسبت دارد ؛ بو دارد سليمان پسر سهل پسر ظفر زرخشى بخارايى « 3 » . او از عبد الله پسر بو حفص بزرگ روايت دارد و به سال 328 درگذشت .
زرد
[ ز ] با دال بىنقطه و معنى فارسى آن در عربى اصفر است . نام ديهى از اسفراين از كارگزارى نيشابور است . بدانجا نسبت دارد احمد پسر محمد زردى [ 924 ] لغت شناس و اديب .
زردنا
[ ز د ] شهركى است از بخشهاى حلب باخترى .
زرزا
[ ز ] با زاى دوم . نام ديهى در صعيد پايين در مصر است كه ميان آنجا تا « فسطاط » دو روز راه است ؛ و در باختر نيل است .
زرزم
[ ز ز ] ديهى از مرو كه در شش فرسنگى آن نزديك كسمان قرار دارد و اكنون ويران شده و جز كشتزارى از آن برجا نمانده است .
زرفاميه
[ ز م ى ] يا زرفانيه كه پس از الف ميم يا نون و پس از آن ياى دو نقطه زير است . نام ديهى بزرگ از بخشهاى قوسان از بخشهاى زاب بالا ميان واسط و بغداد است ، نه آن زاب كه ميان « اربل » و « موصل » است . و اين در باختر دجله و در ساحل آن بوده كه اكنون ويران شده است و جز آثارى از آن در مصبّ زاب بالا نمانده است . على بن نصر پسر بسّام دربارهء آن چنين مىسرايد :
و دهقان طىّ تولّى العراق * و سقى الفرات و زرفاميه « 4 »
بدانجا نسبت دارد عبد الصمد پسر يوسف پسر عيسى نحوى نابينا « 5 » . او بر ابن خشّاب بياموخت و در اواسط به تدريس نحو پرداخت و به مردم آنجا سود مىرسانيد تا در 576 درگذشت .
زرقاء
« 6 » [ ز ] مؤنث ازرق . نام جايگاهى در شام در بخش « معان » است كه رودخانهاى بزرگ با شاخههاى بسيار در سرزمين شبيب تبعى حميرى است . و شيرهاى درنده فراوان در آن هستند و آن رودخانهاى است كه در غور مىريزد . زرقاء نيز جايگاهى ميان « خناصره » و « سوريه » از كارگزارى حلب و سلميّه است و آن درهاى بزرگ است كه هرگاه همهء تازيان بدانجا آيند جاى خواهند گرفت . نزديك آن جايگاهى است به نام حمّام كه چشمهء آب گرم است .
زرقان
« 7 » [ ز ] با قاف و الف و نون پايانين به وزن فعلان از زرق همانند خزر نام جايگاهى است .
زرقان
[ ز ] « محجر الزرقان » كه محجر به معنى جاى زندگى گروه و آن در سرزمين حضر موت است . در آنجا مهاجر پسر بو اميّه بر اهل ردّه بتاخت و پيروز شد و چنين سرود :
[ 925 ]
كانّا بزرقان اذ نشرّدكم * بحر يزجّى فى موجه الحطبا
و نحن قتلناكم بمحجركم * حتّى ركبتم من خوفنا السّببا
الى حصار يكون و أهونه * سبى الذّرارى و سوقها خببا « 8 »
زرّقان
[ ز ر ر ] در تاريخ شيرويه چنين ضبط شده است و بدانجا نسبت دارد محمد پسر عبد الغفار زرّقانى . « 9 » او از ربيع پسر تغلب و از نصر پسر على جهضمى و جز آن دو روايت دارد . بو عماره كرخى حافظ و جز وى از او روايت دارند . او مردى راستگو بود و شايد نسبت به ديهى باشد كه شناخته نشده است .
زرّق
[ ز ر ر ] با تشديد راى بىنقطه ديهى به مرو و درهاى در حجاز يا يمن است . اين گفتهء نصر است .
هامش
( 1 ) . زربه و معرّب آن زريق (Zarbak) قريهاى در كنار رود زريق مرو است كه گويند يزدگرد در آنجا كشته شد . زرق ( چ ع 2 : 925 : 13 ) مقدسى گويد : در دو فرسنگى مرو رباطى است كه در آن قبرى است و گويند سر امام حسين ( ع ) در آنجا است ( لسترنج ص 427 حاشيه ) .
( 2 ) . ش . ش : 1110 نقل از انساب 273 ، لباب 2 : 63 .
( 3 ) . ش . ش : 1241 نقل از انساب 273 ، لباب 2 : 64 .
( 4 ) . دهقانى از قبيلهء طى كه فرمانروايى عراق و آبيارى فرات و زرفاميه را به دست گرفت .
( 5 ) . ش . ش : 1515 ( م 596 ) نقل از بغية الوعات 306 نكت الهميان 194 .
( 6 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ، ص 267 .
( 7 ) . معرب داركان در جنوب دژايگ دارابگرد ( لسترنج ص 310 ) .
( 8 ) . به ياد آن روز كه ما شما را رانديم همچون دريا كه چوبها را در روى آب مىراند . ما شما را در سرزمين خودتان كشتار كرديم به طورى كه از ترس ما به « حصارى » گريختيد كه آسانترين كار براى اسير شدن فرزندانتان بود .
( 9 ) . ش . ش : 2692 نقل از همين معجمد .