تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
به عبد الله پسر احمد پسر طاهر خبر زاده شدن مرا نوشت و از وى نامگذارى براى من خواست تا امير نامى براى من بگزيند . امير در پاسخ نوشت من او را عبد العزيز ناميدم و رصافه را به اقطاع او نهادم كه روستايى در نيشابور است . اين امضاء نزد پدرم مانده بود و خبر آن را به سال 296 براى من ياد كرد .

رصافة واسط

« 1 » [ ر ف ت س ] ديهى در عراق از كارگزارى واسط و ده فرسنگ از آن دور است . بدانجا نسبت دارد حسن پسر عبد المجيد رصافى . « 2 » او از شعيب پسر محمد كوفى بر شنود . عبد الملك پسر محمد پسر عثمان حافظ واسطى از وى روايت مىكند . رصافى آن را رصافة واسط خوانده است . بو طاهر عبد العزيز پسر حامد معروف به سندوك شاعر عاشق زنى در رصافه واسط بود و برايش چنين مىسرود :
يقرّ بعينى ان تفازلنى الصّبا * اذا مسّ جدران الرّصافة لينها
و ان يبسم البرق الّذى من بلادها * على كبد ابكى الظّلام ابينها
أهيم بها و اللّيل معتكر الدّجا * و أهدى و بنت الصّبح باد حنينها
و لى كبد حرّى عليك شجيّة * لجوج اذا رام الفكاك رهينها
اذا غرّنى السّلوان منها و غرّنى * هواها جرى من مقلتى ما يشينها « 3 »

رصّد

[ ر ص ص ] نام ديهى در مخلاف « بعدان » در يمن .

رصفة

[ ر ف ] نام خوره‌اى در كرانهء دريا در افريقيه . در انموذج از خط حسن پسر رشيق چنين ضبط كرده و خدوج در آنجاست . او مىگويد خدوج لقب اوست و نامش خديجه دخت احمد پسر كلثوم معافرى است كه شاعرى زبر دست است .

رصيعيّه

[ ر ص ع ى ى ] هموزن كوچك نما . نسبت به چاهى است در ميان حاجب و معدن نقره در راه حاجيان [ 789 ] .

باب راء و ضاد و آنچه پس از آن‌هاست

رضآء

[ ر ] گاه با الف كشيده و گاه الف كوتاه آمده است . نام بتى و خانه‌اى است از آن بنى ربيعه پسر كعب پسر سعد پسر زيد مناة پسر تميم . مستوغر پسر ربيعه پسر كعب پسر سعد پسر زيد پسر مناة پسر تميم كه همان « عمّر » است ، و در اسلام بدانجا فرستاده شده بود و آن را ويران كرده بود چنين مىسرايد :
و لقد شددت على رضاء شدّة * فتركتها قفرا بقاع أسحما
و اعان عبد الله فى مكروهها * و به مثل عبد الله اعشى محرما « 4 »
مستوغر را از آن بدين نام خوانند كه مىگويد :
ينشّ الماء فى الرّبلات منه * نشيش الرّضف فى اللّبن الوغير « 5 »
« و غير » به معنى گرم است .

رضاب

[ ر ] خالد شش بار به روزگار بو بكر ( ر ض ) بر مردم بشر بتاخت و از بشر به سوى رضاب رفت و اين جايگاهى است در رصافه پيش از آنكه هشام رصافه را در آنجا بسازد . پس همهء بنى تغلب كه در آنجا مىزيستند گريختند و خطرى از جانب ايشان باقى نماند . پس چنين سرود :
هامش
( 1 ) . ن . ك : واسط رصافه . ( 2 ) . ش . ش : 851 نقل از انساب 255 ، لباب 2 : 29 . ( 3 ) . از غزلسرايى باد صبا كه به ديوارهاى رصافه مىسايد چشمان من روشن مىگردد و از تبسم آذرخش كه از سوى شهر او مىدرخشد تاريكى شب را به گريه مىاندازد . شب تاريك را به دو مىانديشم تا بانگ دختر بامداد بر آيد . دل من از لجاجت او و دورى جويى او داغ است . و تنها اميد بخشى او دل مرا گرم و اشك مرا سرازير مىكند . ( 4 ) . من بر « رضاء » سخت گرفتم و آن را ويران كرده به خاك سياه تبديل كردم عبد الله نيز در اين سختگيريها به من كمك كرد . پس آنجا مانند عبد الله محرم شد . ( 5 ) . آب را در آن مىرانند مانند راندن سنگ داغ در شير داغ .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 529 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى