بخترى گويد :
امّا دمشق فقد أبدت محاسنها * و قدوفى لك مطريها بما وعدا
اذا اردت ملأت العين من بلد * مستحسن و زمان يشبه البلدا
يمسى السّحاب على أجبالها فرقا * و يصبح النّبت فى صحراءها بددا
فلست تبصر الّا واكفا خضلا * و يانعا خضرا او طايرا غردا
كانّما القيظ ولىّ بعد جيئته * أو الرّبيع دنا من بعد ما بعدا « 1 »
بو محمد عبد اللّه پسر احمد پسر حسين ابن نقّار در ستايش دمشق چنين مىسرايد :
سقى اللّه ما تحوى دمشق و حيّاها * فما أطيب اللّذّات فيها و أهناها
نزّلنا بها و استوقفتنا محاسن * يحنّ اليها كلّ قلب و يهواها
لبسنا بها عيشا رقيقا رداءه * و نلنا بها من صفوة اللّهو أعلاها
و كم ليلة نادمت بدر تمامها * تقصّت و ما ابقت لنا غير ذكراها
فآها على ذاك الزّمان و طيبه * و قلّ له من بعده قولتى واها
فيا صاحبى امّا حملت رسالة * الى دار احباب لها طاب مغناها
و قل ذلك الوجد المبرّح ثابت * و حرمة أيّام الصّبى ما أضعناها
فان كانت الأيّام أنست عهودنا * فلسنا على طول المدى نتناساها
سلام على تلك المعاهد انّها * محطّ صبابات النّفوس و مثواها
رعى اللّه أيّاما تقضّت بقربها * فما كان أحلاها لديها و أمراها « 2 »
ديگرى در نكوهش دمشق چنين مىسرايد :
اذا فاخروا قالوا مياه غزيرة * عذاب و اللّظامى سلاف مورّق
سلاف و لكنّ السّراجين مرجها * فشاربها منها الخرا يتنشّق
و قد قال قوم جنّه الخلد جلقّ * و قد كذبوا فى ذالمقال و مخرقوا
[ 595 ]
فما هى الّا بلدة جاهليّة * بها تكسد الخيرات و الفسق ينفق
فحسبهم جيرون فخرا و زينة * و رأس ابن بنت المصطفى فيه علّقوا « 3 »
گفتهاند زمانى كه عمر « 4 » پسر عبد العزيز به تخت نشست گفت من اموالى را كه صرف جامع دمشق شده است اسراف بى جا مىبينم و بايد تا آنجا كه مىتوانم آن را جبران كنم ، پس جواهرها كه بر سنگهاى رخام و مينياتورها كوبيده شده است و اين زنجيرهاى زرين را برخواهم كند و به جاى آنها طناب مىآويزم . مردم دمشق از اين خبر نگران شدند تا اينكه ده تن از بزرگان روم به دمشق آمدند و با اجازهء
هامش
( 1 ) . امّا دمشق زيباييهاى خود را نشان مىدهد . وعده دهندگان آنجا به وعده وفا مىكنند . اگر بخواهى چشم را از زيباييهاى شهر پر مىكنى . گاهى زيبايى مىبينى و گاهى متوجه شهر مىشوى . ابرها به سمت كوهها مىگرايند و بيابانها را سبز مىكنند . بوتههاى خرم و پرندگان خوش صدا گويى تابستان رفته است و بهار پس از آنكه دور شده بود نزديك مىشود .
( 2 ) . سيراب باد آنچه در دمشق است چه لذتها و خوشيهايى دارد ما به آنجا در آمديم و مانديم زيباييهايش هر دلى را به خود مىكشاند . زندگى خوشى را در آنجا گذرانديم به بهترين بازيها پرداختيم چه شبها را كه با ماه شب چهارده به صبح رسانيديم همهء آنها گذشت و جز زيان براى ما نماند . آه از دست روزگار و نيكيهايش كه پس از آن آه كشيدن معنى ندارد اى يار من پيامى از آنجا ندارى كه به خانهء دوستان برسانى از آن خوشيها ياد كن . به احترام روزگار كودكى كه آن را گم كرديم اگر روزگار پيوندش را با ما شكسته ما فراموشكار نيستيم . در سايهء خدا باد آن روزگار كه چقدر شيرين بود .
( 3 ) . وقتى مردمش فخر مىفروشند به آبهاى بسيار و گوارايش مىنازند امّا در انديشهء تشنگان نيستند و ليكن مردم سراجين و دشت آن از آب بوى كثافت مىشنوند برخى مىگويند « حلق » قطعهاى از بهشت است ولى چرند گفتهاند . دمشق چيزى جز يك شهر جاهليّت نيست . خيرات كم است و فسق و فجور بسيار . « جيرون » براى افتخار ايشان را بس است . و سر فرزند دختر [ محمد ] مصطفى ( يعنى سر حسين بن على عليه السلام ) در آن آويخته شده است . در ادبيات فارسى نيز شعر بسيار براى دمشق توان ديد كه مشهورترين آنها گفتهء سعدى است :چنان قحط سالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق( 4 ) . خليفهء هشتم اموى ( 99 - 101 ) .