تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
در آنجا فرود آمده بود .

خريجه

[ خ ر ج ] به گفتهء بو زياد يكى از چشمه‌هاى عمر بن كلاب است . او در جاى ديگر از كتاب خود گويد : خريجه از آن بنى عجلان است .

خرير

[ خ ] با ياى دو نقطه زير ميان دو راء از ريشهء خرير الماء به معنى صداى ريزش آب ، نام جايگاهى در بخشهاى وشم از يمامه است .

خريرى

[ خ ر ] با دو راء : به گفتهء نصر نام چاهى است در درهء « حسنين » از آبشخورهاى بزرگ اجاء مىباشد .

خريزه

[ خ ر ز ] كوچك نماى خرزه با زاى نقطه‌دار . چشمه‌اى است ميان « حمض » و « غراة » . خريشيم : حفصى گويد : در سرزمين صمّان دحلى ( غار ) بود كه آن را دحل خريشيم مىخواندند .

خريق

[ خ ] دره‌اى نزديك « جار » و پيوسته به « ينبع » است . كثيّر چنين مىسرايد :
أمن امّ عمرو بالخريق ديار * نعم دارسات قد عفون قفار
و اخرى بذي المشروح من بطن بيشة * بها لمطافيل النعاج جوار
تراها و قد خفّ الانيس كأنّها * بمندفع الخرطومتين إزار
فأقسمت لا انساك ما عشت ليلة * و ان شحطت دارو و شطّ مزار « 1 »

خريم

[ خ ر ] هم وزن كوچك نماى خرم كه در واژهء « خرمان » ياد شد . نام گردنه‌اى ميان دو كوه است . ميان « جار » و مدينه و برخى گويند ميان مدينه و روحاء است ، و پيامبر ( ص ) در بازگشت از جنگ بدر ، از آنجا بگذشت . كثيّر چنين مىسرايد :
فأجمعن بينا عاجلا و تركننى * بفيفا خريم فائما أتبلّد « 2 »
نصر گويد : خريم نام آبى نزديك قادسيه باشد . [ 432 ]

باب خاء و زاء و آنچه پس از آن‌هاست

خزار

« 3 » با راى بىنقطهء پايانين : نام جايگاهى نزديك وخش در بخشهاى بلخ است . بو يوسف « 4 » گويد : خزار جايگاهى نزديك نسف در فرارود است . اگر ريشهء آن عربى باشد از ريشهء خزر به معنى چشم تنگ و كوچك است . گروهى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند . از ايشان است : بو هارون موسى جعفر پسر نوح پسر محمد خرازى « 5 » . او به عراق و حجاز آمد و از محمد بن يزيد برشنود . حماد بن شاكر نيز از وى روايت دارد .

خزاز

و

خزازى

[ خ ] دو واژه است هر يك با دو زاى نقطه‌دار . بو منصور گويد : خزازى وزنى است در نحو . بهتر آن است كه وزن جمعى باشد كه مفرد ندارد ، مانند عرعار و ابابيل . حارث بن حلّزه چنين مىسرايد :
فتنوّرت نارها من بعيد * بخزازى ، هيهات منك الصلاء « 6 » !
دربارهء جايگاه آن اختلاف است و برخى آن را كوهى ميان « منعج » و « عاقل » روبروى حماى ضرّيه دانند . شاعر چنين مىسرايد :
و مصعدهم كي يقطعوا بطن منعج * فضاق بهم ذرعا خزاز و عاقل « 7 »
نميرى گويد : لقب مردى بود از بنى ظالم كه دهقان نام داشت و چنين سرود :
أنشد الدار بعطفي منعج * و خزاز نشدة الباغي المضل
قد مضى حولان مذ عهدي بها * و استهلّت نصف حول مقتبل
هامش
( 1 ) . آيا ام عمر خانه‌هايى در خريق دارد كه فرسوده شده و مانند آن در « مشروح » و « بطن بيشه » . . . سوگند مىخورم كه فراموشت نكنم . بيت دوم اين شعر در چ ع ج 4 ص 540 س 1 نيز هست . ( 2 ) . ايشان دست به هم دادند و مرا در فيفاى خريم ترك گفتند . . . . اين شعر در چ ع ج 2 ص 230 س 2 و چ ع ج 3 ص 932 س 5 نيز هست . ( 3 ) . خزار رود يكى از رودها است كه روستاهاى كش را سيراب مىكند ( لسترنج ص 499 از حوقل ص 377 ) . ( 4 ) . گويا بو يوسف يعقوب پسر ابراهيم قاضى حنفى باشد كه ياقوت در چهار جا از معجمد از وى نقل مىكند . ( 5 ) . ش . ش : 3124 از انساب 197 ، لباب 1 : 438 . ( 6 ) . روشنايى آن را از دور در خزازى ديدم ولى اين گرم شدن را بسنده نبود . ( 7 ) . ايشان را بالا آوردند تا از بطن منعج بگذرند پس « خزاز » و « عاقل » ايشان را خسته كرد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 288 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى