تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
ترى امواجه كجبال لبنى * و طود الحيق ، اذ ركب الجنابا « 1 »

حيق

نيز كوه قاف است كه گرداگرد جهان را فرا گرفته و جناب در اين شعر به معنى دو جانب است . [ 382 ]

حيلان

[ ح ] ديهى از حلب است كه چشمه‌اى پر آب در آنجا مىجوشد و بوسيلهء قنات به همهء شهر حلب و مسجد آن مىرسد .

حيل

[ ح ] به معنى نيرو . نام جايگاهى ميان شهر مدينه و خيبر است كه پيامبر در آنجا درختانى داشت كه بخشكيد و عيينه پسر حصن پسر حذيفه پسر بدر فزارى آنها را غارت كرد . يوم حيل يكى از روزهاى افسانه‌اى تاريخى تازيان است .

حيله

[ ح ل ] با افزودن‌ها . نام شهرى در سراة ( بلندى ) است كه بنو ثابر قبيله‌اى از تازيان باستان در آنجا مىزيستند پس قسر پسر عبقر پسر أنمار پسر اراش ايشان را از آنجا بيرون راند .

حيمه

[ ح م ] ديهى از جند در سرزمين يمن كه بدست احمد پسر عبد الوهاب است .

حينى :

نام شهرى در « ديار بكر » است كه در آنجا معدن آهن هست و از آنجا به شهرهاى ديگر مىبرند . آنجا را « حانى » نيز گويند كه در آغاز اين فصل ياد شد .

حيّة

[ ح ى ى ] هم وزن حية به معنى مار . نام يكى از مخلافهاى يمن است . نصر گويد : حية نام يكى از كوههاى طىّء مىباشد . [ 383 ]
هامش
( 1 ) . موجهاى آن را چون كوههاى لبنى و بلنديهاى حيق كه بر دو سوى آن مشرف است مىبينى .