حوشب
[ ح ش ] با شين نقطهدار و باى تك نقطه . ريشهء آن در لغت به معنى خرده استخوانكهاى مچ دست چارپا باشد « 1 » . اصمعى گويد :
حوشب خرده استخوانى است مانند « سلامى » كوچك در كنار وظيف « پاشنه پا » كه حيوان بر آن استوار مىماند . شناسهء حوشب نام يكى از مخلافهاى يمن است .
حوش
[ ح ] شنزار حوش در پشت شنزار « يبرين » از آن بنى سعد است . گويند شتران حوشى به حوش نسبت دارند ، كه به پندار عربان شتران گشن جنى ، در ميان برخى شتران عرب تخم گذارى كردهاند و پى نسل ايشان بدان نسبت يافتهاند . حوش نيز نام سرزمين جنيان در پشت « يبرين » است كه مردم در آن زيست نمىكنند . مالك بن ريب چنين مىسرايد :
من الرّمل ، رمل الحوش ، او غاف راسب * و عهدى برمل الحوش ، و هو بعيد « 2 »
[ 361 ]
حوش
[ ح ] از ريشه « حشت الصيد احوشه حوشا » به معنى كيش دادن شكار به سوى تله است . بو سعد گويد حوش نام ديهى از كار گزارى اسفراين در بخشهاى نيشابور است بدان نسبت دارد بدل پسر محمد پسر احمد حوشى « 3 » . او از پدرش از اسحاق پسر راهويه بشنود .
بو عوانه اسفراينى از وى روايت دارد .
حوشى
[ ح ] منسوب به حوش هر چيز حوشى به معنى وحشى آن و كلام حوشى و آدمى حوشى چنين باشد . سيرافى گويد :
حوشى
شنزارى در « دهناء » باشد و شعر عجّاج را به گواه آرد :
حتّى اذا ما قصّر العشىّ * عنه ، و قد قابله حوشىّ « 4 »
حوصاء
[ ح ] با الف كشيده پايانين : حوص به معنى تنگى گوشهء چشم باشد . مردى أحوص و زنى حوصاء بدين معنى باشد .
نام جايگاهى ميان « وادى القرى » و « تبوك » است . پيامبر ( ص ) هنگامى كه به جنگ تبوك مىرفت آنجا فرود آمد . و در آنجا مسجدى است كه نماز خانهء او در دنبالهء حوصاء بوده است . و مسجدى ديگر در « ذو الجيفه » در بالاى « حوصاء » است . ابن اسحاق گويد : نام اين جايگاه « حوضاء » با ضاد نقطهدار و الف كوتاه باشد .
حازمى از خط ابن فرات نقل مىكند كه پيامبر ( ص ) در آنجا مسجدى بساخت .
حوضاء
[ ح ص ] زبيدى در شرح « ابنيه » گويد : حوصلاء به معنى چينهدان پرندگان است . نام جايگاهى است .
حوضاء
[ ح ] با ضاد نقطهدار و الف كشيده . نام كوهى در سرزمين بنى كلاب است كه آن را حوضاء الماء - حوض آب خوانند . حوضاء ديگر نيز هست كه آن را حوضاء النّظم خوانند كه از آن طهمان پسر عمر پسر سلمه پسر سكن پسر قريط پسر عبد پسر ابو بكر پسر كلاب است .
گويند حوضاء نام چشمهاى از آن ايشان است و تپهاى را كه در آنجا هست بدان نسبت دهند .
حوض الثّعلب
[ ح ض ث ث ل ] حوض به معنى معروف آن است كه از ريشهء تحويض به معنى فراگيرى است . گويند : احوّض هذا الامر ، به معنى گرداگرد آن را فرا مىگيرم ، احوّط نيز به همين معنى است .
حوض الثعلب جايگاهى در پشت عمان است . يوم الحوض يكى از روزهاى تاريخى عرب در معدن البياظ باشد . ابن اعرابى گويد :
اصمعى آن را « خوض الثعلب » با خاى نقطهدار مىخواند ولى من جز حوض نشنيدهام پس اين شعر را از يك دزد نقل مىكند :
اذا اخذت أبلا من تغلب
[ 362 ]
فلا تشرق بى و لكن غرب * و بع بقرحى أو بحوض الثّعلب « 5 »
حوض حمار
[ ح ض ح ] حمار نام مردى است ، من نشنيدهام كه اين واژه جايى باشد و ليكن شاعرى چنين سروده است :
لو كان حوض حمار ما شربت به * إلا باذن حمار ، آخر الابد
لكنّه حوض من أودى باخوته * ريب الزّمان ، فأضحى بيضة البلد « 6 »
هامش
( 1 ) . متن : موصل الوظيف فى رسغ الدّابة يكى از هشت استخوان خرد در كف پا است .
( 2 ) . از شنزار « رمل الحوش » يا « غاف راسب » است و گمان مىكنم از رمل الحوش كه دور است باشد . اين شعر در چ ع ج 3 ص 769 س 3 نيز هست .
( 3 ) . ش . ش : 665 از انساب 181 ، لباب 1 : 401 .
( 4 ) . چون درندهاى وحشى ( حوشى ) به گله حمله كرد ، چوپان شب از آن غافل ماند .
( 5 ) . هنگامى كه شترانى را از قبيلهء تغلب ربودى پس به باختر برو نه به خاور و آن را در « قرحى » يا در حوض الثّعلب به فروش . اين شعر در چ ع ج 2 ص 498 س 6 و چ ع ج 4 ص 54 س 12 نيز ديده مىشود .
( 6 ) . اگر « حوض الحمار » از آن يك خر بودى من بىاجازهء آن خر از اين حوض نمىآشاميدم ولى اين حوض از آن مردى بود كه روزگار برادران او را نابود كرده بود . . . .