باب حاء و ظاء و آنچه پس از آنهاست
حظاير
[ ح ى ] جمع حظيره . جايگاهى است كه براى شتران با شاخههاى خشكيدهء درخت ، سازند تا آنها را از سرما و باد نگاه دارد و از آن است گفتهء خداوند كهشيم محتظر « 1 » . نام جايگاهى در يمامه است كه به گفتهء حفصى نخلستان دارد .
حظيّان
[ ح ظ ى يا ] با تشديد ياء : ريشهاش از « حظوه » و « حظه » و « حظ » به معنى منزلت و جايگاه است ، چنان كه گويند : « خظيت المرأة - آن زن نزد شوهرش عزيز شد كه او را گرامى داشت . »
نام بازار گاهى از آن قبيلهء بنى نمير است ، كه كشتزار گندم و جو نيز دارد . عمرانى آن را با ظين نقطهدار و زمخشرى آن را با ضاد آوردهاند كه در جاى خود گذشت .
حظيره
« 2 » [ ح ر ] ريشه شناسى آن در مادهء پيشين گذشت . نام ديهى بزرگ از كار گزارى بغداد در سمت تكريت در بخش دجيل است . در آنجا پارچهء كرباس « صفيق » مىبافند و بازرگانانش به شهرستانها برند .
باب حاء و فاء و آنچه پس از آنهاست
حفاء
[ ح ] با الف كشيده پايانين . نام جايگاهى است . و گويند كوهى است . كسائى گويد : « رجل حاف بين الحفوة و الحفية و الحفاية و الحفاء ( با الف كشيده ) » به معنى مردى است كه پا برهنه راه رود ، و حفى من كثرة المشى - پا از پا برهنه راه رفتن سائيده و « بيّن الحفا » شده با الف كوتاه يعنى ساييدگى پايش آشكار است .
حفار
[ ح ] با راى پايانين . به گفتهء نصر جايگاهى ميان يمن و تهامه است . يا جايگاهى در يمن باشد .
حفاش [ ح ] با شين نقطهدار پايانين . كوهى در يمن در سرزمين حلوان پسر عمران پسر حاف پسر قضاعه است [ 293 ]
حفاف
[ ح ] با فاى پايانين . سكّرى در اين شعر جرير :
فما ابصر النار التى و ضحت له * وراء جفاف الطير إلا تماريا « 3 »
حفاف را با جيم نقطهدار آورده است ، و ما نيز در حرف جيم همان را آوردهايم . او سپس گويد عماره اين شعر را « وراء حفاف الطير » مىخواند . او گويد : اين واژه نام چند جا است كه آن را « احفه » جمع بندند ، و شاعر يكى را انتخاب كرده و يكى آن را « حفاف » ناميده است .
نصر گويد : حفاف ( ح ) نام جايگاهى است و جمع آن « حفه » است .
حفان
[ ح ] با نون پايانين و تخفيف فاء . ابن اعرابى گويد : نام شهرى است و اخطل چنين مىسرايد :
فيا ليت لا آتي نصيبين طائعا * و الا السجن ، حتى تنقضى الحرمان
ليالي لا يهدى القطا لفراخه * بذي ابهر ، ماء و لا بحفّان « 4 »
حفاير
[ ح ى ] جمع حفيره . آبى است از آن بنى قريط در سمت چپ راه حاجيان از كوفه . شاعر گويد :
أيمّا على وحش الحفائر فانظرا * اليها و ان لم يمكن الوحش راميا
و لا تعجلانا أن نسلّم بجوّها * و نشفى ، ملتاحا ، من الماء صاديا
من المشرب المأمول أو من قرارة * أسال بها الله الذّهاب الغواديا
أقام بها الوسميّ حتى كأنه * بها نشر البزّاز عضبا يمانيا « 5 »
اصمعى گويد : قبيلهء بنى قريط آبى دارند كه « حفائر » ناميده مىشود و آن ته درهاى است به نام « مهزول » كه به جائى سرازير مىشود كه
هامش
( 1 ) . قرآن ، قمر 54 : 31 .
( 2 ) . نزديك « حربى » ياد شده است . ( لسترنج ص 57 ) .
( 3 ) . آتشى كه او از « جفاف الطير » بديد . چ ع 2 : 91 : 9 .
( 4 ) . اى كاش من فرمانبردارانه به نصيبين و زندان نيامده بودم تا اين دورهء سختى مىگذشت . شبهائى تاريك است در ابهر و حفان كه كبك نيز نمىتواند به جوجههايش آب برساند .
( 5 ) . بيائيد و حيوانات « حفائر » را ببينيد هر چند حيوانات ، ديدنى نيستند . از ما نخواهيد كه تسليم آنها شويم و آب به تشنگانشان بدهيم . . . . .