حرس
[ ح ] با سكون راء : در لغت به معنى دزدى چيزى از چراگاه باشد . حرس نيز به معنى دهر است . شاعرى چنين مىسرايد :
في نعمة عشنا بذاك حرسا « 1 »
نام يكى از آبهاى بنى عقيل در نجد است . اين گفتهء بو زياد باشد .
مزاحم عقيلى شاعر دربارهء آن چنين مىسرايد :
نظرت بمفضي سيل حرسين ، و الضحى * يلوح به اطراف المخارم الها « 2 »
او گويد : نام دو آب است كه آن دو را روى هم « حرسين » گويند و چند آب در آنجا هست كه آنها را « حروس » خوانند . ثعلب دربارهء اين شعر راعى كه مىگويد :
رجاؤك أنسانى تذكّر اخوتي * و مالك انساني بحرسين ماليا « 3 »
چنين مىگويد كه « حرس » آبى است ميان قبيلهء بنى عامر و قبيلهء غطفان در ميان دو سرزمين ايشان و از آن رو بدآن « حرسين » گفتهاند كه هرگاه دو اسم در كنار يكديگر قرار گيرند و يكى مشهورتر باشد به نام مشهور جمع بسته مىشود مانند « عمران » و « زهدمان » گفته مىشود . ابن سكّيت دربارهء شعر عروه كه :
اقيموا بني أمّي صدور ركابكم * فانّ منايا النّاس خير من الهزل
فإنّكم لن تبلغوا كلّ همّتي * و لا أرتكي ، حتّى تروا منبت البقل
فلو كنت مثلوج الفؤاد إذ ابدا * بلاد الاعادى لا أمرّ و لا أحلي
رجعت على حرسين ، اذ قال مالك : * هلكت ، و هل يلحى على نعمة مثلي ؟
لعلّ انطلاقى في البلاد و بغيتى * و شدّي حيازيم المطيّة بالرّحل
سيد فعني يوما الى ربّ هجمة * يدافع عنها بالعقوق و بالبخل « 4 »
گويد : از حرسين در شعر چهارم ، درهء « حرس » در نجد را خواسته است و حرسين گفته چنان كه لبيد گويد : [ 241 ]
و بالصّفح ، من شرقّي حرس محارب * شجاع و ذو عقد من القوم مخبر « 5 »
زهير نيز چنين مىسرايد :
هم ضربوا عن وجهها بكتيبة * كبيضاء حرس في طوائفها الرّجل « 6 »
او مىگويد « حرس » در اين شعر به معنى كوه است . طفيل غنوى چنين مىسرايد :
فنحن منعنا يوم حرس نساءكم * غداة دعونا دعوة غير موئل « 7 »
در تفسير حرس در اين شعر گفتهاند : چشمهء آبى از آن قبيلهء غنى است .
حرستا
[ ح ر ] با تاى دو نقطه : نام ديهى بزرگ و آباد در ميان باغستان دمشق است كه از آنجا تا دمشق بيش از يك فرسنگ است .
از آنجاست پير ما قاضى عبد الصمد پسر محمد پسر بو الفضل انصارى حرستانى « 8 » كه پيشوائى فاضل و مدرس به مذهب شافعى بود . در سنّ پيرى به دادرسى دمشق نشست و سپس كناره گيرى كرد و دوباره هنگامى كه بيش از نود سال داشت با فشار عادل بن ابى بكر پسر ايوب آن را بر عهده گرفت و به روزگارى كه قاضى القضاة دمشق بود در گذشت . او مردى راستگو ، احتياط كار بود . در گفتن حديث و دادن
هامش
( 1 ) . در آنجا ما « حرسى - دهرى ، زمانى » در نعمت زيستيم .
( 2 ) . به ديدگاه مجراى سيل « حرسين » نگريستم كه آفتاب از دماغهء كوه سر زده بود . چ ع ج 2 ، ص 242 : 5 .
( 3 ) . اميد تو ياد برادرانم را از من بگرفت و مال تو مرا از ياد دارائيم در حرسين ببرد . چ ع 4 : 942 : 16 - 16 .
( 4 ) . فرزندان مادرم سينهء چهارپايان خود را سپر كنيد زيرا كه مرگ به از زبونى است . شما به بلند همتى من نتوانيد رسيد كه من سست نمىآيم تا به رستنگاه گياه درافتم . هرگاه خنك دل باشم از ديدن شهر دشمن نه تلخ و نه شيرين كام مىشوم . چون مالك به من گفت : هلاك شدى ، به حرسين بازگشتم زيرا كه كسى چون من به رفاه دل نمىبندد . شايد رفتن من از شهر و اين كه كمر چارپايانم را به راحله بستم مرا روزى به يورش بردن وادار كند كه بدخوئى و كنس انگيزهء آن است .
( 5 ) . در دامنهء خاورى « حرس » جنگندهاى شجاع هست . . . .
( 6 ) . ايشان با گردن خود در دامنهء سفيد كوه « حرس » زدند . . . .
( 7 ) . ما بوديم كه در روز « حرس » از زنان شما حمايت كرديم و شبانگاه بيباكانه دعوت كرديم .
( 8 ) . ش . ش : 1514 نقل از البداية و النهاية 13 : 77 ، ذيل الرّوضتين : 106 ، عسجد المسبوك : 359 ، عبر 6 : 50 ، نجوم الظاهره 6 : 220 ، شذرات 5 : 20 .