پسر عبد الله بن عساكر آن را برايم نقل كرد . حافظ [ 214 ] بو القاسم دمشقى گويد : احمد پسر يحيى « 1 » از مردم « حجر الذهب » بود . او از اسماعيل پسر ابراهيم كه گمان مىكنم همان ابو معمر باشد . و نيز از بو نعيم عبيد پسر هشام روايت دارد . بو اسحاق ابراهيم پسر محمد پسر صالح پسر سنان از وى روايت كرده او را ستوده است .
حجر شغلان
[ ح ج ش ] با شين و غين نقطهدار : نام دژى در كوه لكّام [ ل ك كا ] نزديك انطاكيه مشرف بر درياچهء « يغرا » است كه اكنون از آن « داويه » از فرنگان است و ايشان گروهى از صليبيانند كه خود را وقف جنگ ضد مسلمانان كرده نكاح را بر خود حرام نمودهاند . پس ايشان فرقهاى در ميان راهبان و اسب سواران هستند .
حجره
[ ح ر ] شهرى از يمن است .
حجرا
[ ح ] با الف كوتاه : ديهى از دمشق است . گروهى بدان نسبت دارند مانند :
1 - محمد پسر عمر پسر عبد الله پسر رافع پسر عمر طائى حجراوى « 2 » . او از پدرش از جدش حديث مىگفت . نوادهء او يحيا پسر عبد الحميد از وى روايت دارد .
2 - عمر پسر عتبه پسر عماره پسر يحيا پسر عبد الحميد پسر يحيا پسر عبد الحميد پسر محمد پسر عمر پسر عبد الله پسر رافع پسر عمر ، بو الحسن طائى حجراوى « 3 » . او از عموى پدر خود سلم پسر يحيا روايت كرده گفت : در محرم سال 350 براى ما در ديه « حجرا » املا مىكرد . او مىگفت سن من 120 سال است .
حجلاء
[ ح ] در لغت به معنى گوسفندى است كه مويش سفيد شده باشد . سلما پسر مقعد قرمى هذلى چنين مىسرايد :
اذا حبس الذّلان فى شرّ عيشة * كبدت بها بالمستسنّ الأراجل
فما ان لقوم في لقائي طرفة * بمنخرق الحجلاء ، غير المعامل « 4 »
حجلاوان
[ ح ] به صورت تثنيه واژهء پيشين : در شعر حميد پسر ثور چنين آمده است :
في ظلّ حجلاوين سيل معتلج « 5 »
بو عمر گويد : حجلاوان نام دو قلّه است .
حجور
[ ح ] بو الفتح نصر گويد : اين واژه در شعر به معنى جمع حجر به كار رفته و نيز گويند نام جايگاهى است . « ذات حجور » نيز به كار رفته است . [ 215 ]
حجور
[ ح ] مىتوان آن را بر وزن فعول به معنى فاعل از ريشهء حجر دانست . گوئى در آن جايگاه حجر به معنى جلوگيرى بسيار باشد مانند شكور به معنى شاكر و « ناقهء حلوب ! - شتر پر شير » باشد .
نام جايگاهى در ديار بنى سعد پسر زيد منات پسر تميم در پشت عمان است . فرزدق چنين مىسرايد :
لو كنت تدرى ما برمل مقيّد * بقرى عمّان ، إلى ذوات حجور « 6 »
برخى حجور در اين شعر را به ضم اول خوانده گويند نام جائى است كه شاعر آن را با پيرامونش جمع بسته است .
حجور نيز جايگاهى در يمن است كه به نام حجور پسر اسلم پسر عليان پسر زيد پسر جشم پسر حاشه پسر جشم پسر خيوان پسر نوف پسر همدان ناميده شده ، راستگوئى به من گفت كه : در يمن در نزديكى زبيد جائى است كه آن را « حجورى يمن » گويند . و بدان نسبت خوانده شده است يزيد پسر سعيد : بو عثمانى همدانى حجورى « 7 » كه وليد پسر مسلم از وى روايت دارد .
حجون
[ ح ] از ريشهء حجن به معنى كجى : غزوة حجون به جنگى گويند كه غازيان جائى را براى جنگ به دشمن نشان دهند و سپس از جاى
هامش
( 1 ) . ش . ش : 532 ، نقل از طبقات ابن جزرى 1 : 149 .
( 2 ) . ش . ش : از همين جا .
( 3 ) . ش . ش : 216 ، نقل از همين جا .
( 4 ) . اگر ذليلان در زندگى بد نگاه داشته شوند . . . از ديدار من در سرازير « حجلاء » سودى نخواهند برد . . . .
( 5 ) . دامنهء « حجلاوان » سيل گير است .
( 6 ) . اگر مىدانستنى در شنزار مقيّد در روستاى عمان تا « ذات حجور » چه چيزهاست .
( 7 ) . ش . ش : 3322 ، نقل از لباب 1 : 345 ، لسان الميزان 6 : 287 .