تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
بر شنود . او مردى خشك و قشرى بود . حافظ بو القاسم گويد : من از او بر شنودم . وى شافعى بود و شنيدم كه در مرو به هنگام يورش خوارزمشاه اتسز پسر محمد پسر انوشتكين در ربيع يكم 530 كشته شد .

حبّان

[ ح ب با ] با تشديد باى تك نقطه و نون پايانين به وزن تثنيهء حب كه معنى آن حبيب و دوست است . حب به معنى گوشواره است كه يكى آن حبه مىشود . « كوى حبان » يكى از بخشهاى نيشابور است . بدانجا نسبت دارد محمد پسر جعفر پسر عبد الجبار حبانى « 1 » .

حبّانيّه

[ ح ب با ى ى ] با ياى نسبت مؤنث . ديهى از كوفه است كه جنگ ميان زياد بن خرّاس عجلى از خوارج و گروه او و ميان اهل كوفه در آنجا رخ داد . كوفيان در اين جنگ گريختند و گروهى بسيار از ايشان كشته شد . و اين به روزگار زياد بن أبيه بود .

حبّ

[ ح ب ب ] با تشديد ياى تك نقطه : دژى مشهور در سرزمين يمن از بخشهاى سبا است كه خوره‌اى بزرگ به نام « حبيه » دارد . پسر بو دمينة گويد : حب نام كوهى در سمت حضر موت است و آن دژ از اين نام گرفته است . صاحب كتاب أترجّه « 2 » گويد : حب كوهى است در بخشهاى بغداد .

حبتون

[ ح ] با تاى دو نقطه و نون پايانين : كوهى است در بخشهاى موصل . اين گفتهء ازهرى است اين نام ريشهء عربى ندارد و اعجمى است .

حبج

[ ح ب ] ريشهء آن در لغت به معنى باد كردن شكم شتر است از خوردن عرفج . شتر حبج به همان معنى است و مىتوان آن را جمع « حبج » به معنى ميدان گرد آمدن قبيله دانست . نام يكى از بخشهاى مدينه است . نصيب چنين مىسرايد :
عفا الحبج الأعلى فروض الأجاول * فميث الرّبا من بيض ذات الخمائل « 3 »
[ 194 ]

حبجرى

[ ح ج را ] با الف كوتاه پايانين : نام آبى است به دره‌اى با نام « ذو حبجرا » از آن بنى عبس در پشت « قطن » شمالى . از نصر آمده است كه « حبجرا » زمينى نجدى در پيرامون « شربه » است . عقبة بن سوداء چنين مىسرايد :
ألا يا لقومى للهموم الطّوارق * و ربع خلا بين السّليل و ثادق
و طير جرت ، بين العميم و حبجرى * بصدع النّوى و البين غير الموافق « 4 »

حبران

[ ح ] كوهى است كه در شعر زيد الخيل نامش آمده است ، كه در وصف شتر خود گويد :
غدت من زخيخ ثمّ راحت عشيّة * بحبران ، إرقال العتيق المجفّر
فقد غادرت للطّير ، ليلة خمسها * جوارا برمل النّخل لمّا يشعّر « 5 »
راعى نيز چنين سرايد :
كانّها ناشط حمّ مدامعه * من وحش حبران ، بين النّقع و الظّفر « 6 »

حبر

[ ح ] حبر مرد دانشمند را گويند و نام دره‌اى است كه مراد فقعسى در رثاى برادر خود بدر چنين مىسرايد :
ألا قاتل اللّه الأحاديث و المنى * و طيرا جرت بين السّعافات و الحبر
و قاتل تثريب العيافة ، بعد ما * زجرت ، فما اغنى و لا زجرى
و ما للقفول بعد بدر بشاشة * و لا الحيّ يأتيهم و لا أوبة السّفر
تذكّرني بدرا زعازع لزبة * إذا اعصبت احدى عشيّاتها الغبر « 7 »

حبر

[ ح ب ر ر ] با تشديد راء : گمان نمىكنم جز نو ساخته باشد . نام دو كوه در سرزمين سليم است . ابن مقبل چنين مىسرايد :
هامش
( 1 ) . ش . ش : 2493 از لباب 1 : 335 . ( 2 ) . جمحى بو عبد الله بن ابراهيم صاحب كتاب اترجمه ( چ ع 2 : 280 : 3 و 2 : 771 : 15 و 2 : 784 : 11 و 4 : 362 : 1 و 4 : 796 : 14 ) از منابع جغرافى ياقوت است . ( 3 ) . خوشابه « حبج » بالا و روض أجاول و ميث الربى و زمين سپيد ذات الخمائل . اين شعر در چ ع ج 1 ، ص 576 ، س 576 ، س 6 و چ ع ج 2 ، ص 842 ، س 22 نيز ديده مىشود . ( 4 ) . اى واى از قبيلهء من و اندوهى كه بر ايشان وارد شده است . چادرگاهشان ميان « ثادق » و « سليل » تهى شده است . پرندگانشان كه ميان « عميم » و « حبجرا » در « صدع النوا » مىپريدند ، آزرده شده‌اند . بيت اول در چ ع : 1 ص 914 : 5 نيز ديده مىشود . ( 5 ) . چاشتگاه در « زخيح » بود و شب را به « حبران » از حال رفت . . . بيت اول اين قطعه در چ ع 2 : 920 : 23 و بيت دوم در چ ع 4 : 797 : 21 ديده مىشود . ( 6 ) . گوئى از وحشت « حبران » ميان « نفع » و « ظفر » اشك چشم او آماده سرازيرى شده است . ( 7 ) . خدا بگشاد داستانسرائىها و آرزوها و پرندگان بدشگونى را كه ميان « سعافات » و « حبر » مىپريدند . و نابود شوند فال زنانى كه با هيچ نذرى نتوانستم جلو آن پيش آمدها را بگيرم . پس از مردن بدر ماندن من ، ديدن قبيله خرسندى ندارد . . . مرگ بدر ، ترس خشكسالى را به خاطرم آورد .