و فرمان فرمان او بود ، فرمود : اين پيشرفت برايش نامبارك بود ، پس اندكى سكوت نمود ، آنگاه فرمود : مقدرات و احكام خدا ناچار بايد جارى شود ، اى خيران ! واثق درگذشت و متوكل بجاى او نشست و ابن زيات هم كشته شد ، عرض كردم : قربانت ، چه وقت ؟ فرمود : شش روز پس از بيرون آمدن تو ( از سامرا ، يعنى 4 روز پيش ) .
2 -
صالح بن سعيد گويد : خدمت امام هادى عليه السلام رسيدم و عرضكردم : قربانت ، در هر امرى در صدد خاموش كردن نور شما و كوتاهى در حق شما بودند ، تا آنجا كه شما را در اين سراى زشت و بدنامى كه سراى گدايان نامند منزل دادند ، فرمود : پسر سعيد ؟ تو همچنين فكر ميكنى ؟ ! سپس با دستش اشاره كرد و فرمود : بنگر ، من نگاه كردم ، بوستانهائى ديدم سرور بخش و بوستانهائى با ميوههاى تازهرس ، كه در آنها دخترانى نيكو و خوشبوى بود مانند مرواريد در صدف و پسر بچهگان و مرغان و آهوان و نهرهاى جوشان كه چشمم خيره شد و ديدهام از كار افتاد ، آنگاه فرمود : ما هر كجا باشيم اينها براى ما مهياست ، ما در سراى گدايان نيستيم .
3 -
اسحاق جلاب گويد : براى امام هادى عليه السلام گوسفندان بسيارى خريدم ، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجاى وسيعى برد كه من آنجا را نميشناختم ، و در آنجا گوسفندان را بهر كه دستور داد ، تقسيم كردم ، و براى ( پسرش ) ابو جعفر و مادر او و ديگران دستور داد و فرستاد ، آنگاه روز ترويه بود كه از حضرت اجازه گرفتم ببغداد نزد پدرم برگردم ، به من نوشت : فردا نزد ما باش و سپس برو .