بهيمة الانعام ، و الحمد لله على ما أبلانا »
ما هم صدا را ميكشيديم و مىگفتيم .
ياسر گويد : شهر مرو از گريه و ناله و فرياد بلرزه در آمد ، سرداران چون امام رضا عليه السلام را پا برهنه ديدند ، از مركبهاى خود فرود آمدند و كفشهاى خود را بكنار گذاشتند ، حضرت پياده راه ميرفت و در سر هر ده قدم ميايستاد و سه تكبير مىفرمود .
ياسر گويد : ما خيال ميكرديم كه آسمان و زمين و كوه با او هم آواز گشته و شهر مرو يكپارچه گريه و شيون بود ، خبر بمأمون رسيد ، فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت : يا امير المؤمنين ؟ اگر امام رضا با اين وضع بمصلّى ( محل نماز عيد ) رسد ، مردم فريفته او شوند ، صلاح اينست كه از او بخواهى برگردد مأمون بسوى حضرت كس فرستاد و درخواست برگشتن كرد ، امام رضا عليه السلام كفش خود را طلبيد و سوار شد و مراجعت فرمود .
8 -
ياسر خادم گويد : چون مأمون از خراسان بعزم بغداد بيرون رفت و فضل ذو الرياستين هم بيرون رفت ، ما نيز همراه امام رضا عليه السلام بيرون شديم ، در يكى از منازل نامهئى براى فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد كه : من از روى حساب نجوم بتحويل سال نگريستم و ديدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش ميچشى ، عقيده دارم كه تو در آن روز با امير المؤمنين و امام رضا عليه السلام بحمام روى و حجامت كنى و روى دستت خون بريزى تا نحوست آن از تو دور گردد . و در اين باره بمأمون