كارى شما دارم خدمتت رسيدم ، و بدان - قربانت گردم - اگر شما از من بپذيرى ، هيچ يك از اصحابت از من عقبنشينى نكنند و حتى دو نفر قرشى يا غير قرشى با من مخالفت نورزند .
امام صادق عليه السلام فرمود : تو مطيعتر از مرا ميتوانى پيدا كنى و به من نيازى ندارى . به خدا كه تو ميدانى من آهنگ رفتن بيابان ميكنم و يا تصميم آن را ميگيرم ( ولى بواسطه ضعف و ناتوانى ) سنگينى ميكنم و بتأخير مياندازم و نيز قصد رفتن حج ميكنم و جز با خستگى و رنج و سختى به آن نميرسم . بفكر ديگران باش و از آنها بخواه و بايشان مگو كه نزد من آمدهئى ، پدرم گفت ، گردن مردم بسوى شما دراز است ، اگر شما از من بپذيرى هيچ كس عقبنشينى نميكند ، و شما هم از جنگ كردن و ناراحت شدن معافى .
موسى گويد : ناگهان جماعتى از مردم وارد شدند و سخن ما را قطع كردند ، پدرم گفت : قربانت چه ميفرمائى ؟ امام فرمود : يك ديگر را ملاقات خواهيم كرد ان شاء اللَّه ، پدرم گفت : همانطور است كه من ميخواهم ؟ فرمود : همانطور است كه تو ميخواهى ان شاء اللَّه با در نظر گرفتن اصلاح و خيرخواهى براى تو .
پدرم به خانه برگشت و كس نزد محمد ( نوه امام حسن عليه السلام ) فرستاد كه در كوه اشقر جهينه « 1 » بود و از مدينه تا آنجا دو شب راه بود و او را مژده داد كه بحاجت و مطلوبش رسيده است ، و پس از سه روز بازگشت من و پدرم رفتيم و در خانه حضرت ايستاديم ، در صورتى كه هر گاه مىآمديم از ما جلوگيرى نميشد و فرستاده ( ئيكه رفت براى ما اجازه ورود بگيرد ) دير آمد ، سپس بما اجازه داد ، ما خدمتش رسيديم ، من گوشه اطاق نشستم . و پدرم نزديك حضرت رفت و سرش را بوسيد و گفت :
هامش
( 1 ) - اشقر نام كوه مخصوصى است كه محمد در آنجا بوده و جهينه نام قبيلهايست كه در آن كوه زندگى ميكردهاند .