( 1 ) چون اجتهاد مىكرديد چرا اهل بيت رسول ( ص ) را از ميان بيرون نهاديد ؟ اين كار حقّ ايشان بود . به قول خداى عزّ و جلّ آنجا كه فرموده : [ 14 ب ]
وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ .
زياد گفت :
مهاجر و انصار در كار مسلمانى از شما داناترند و در تقديم دين از شما نيكوتر . [ 89 ]
گفتند :
به خداى كه حسد كردند و حقّ از مستحقّ ببردند . ما را يقين است كه رسول ( ص ) از دنيا بيرون نرفت تا امّت را مقتدايى از اهل بيت خويش نصب نكرد . اكنون اى زياد ، از قبيلهء ما بيرون شو كه دعوت تو به قرار نيست و سخنان تو را در حقّ خويش قبول نخواهيم كرد ؛ چه يقين داريم كه سخن تو بر باطل است .
بعد مردى برخاست كه عدىّ بن عوف نام داشت و گفت :
اى خويشان و برادران ، از خواب غفلت درآييد و بدان سخنان كه بعضى مىگويند التفات منماييد كه ايشان شما را از ايمان برمىگردانند و به دوزخ مىرسانند . به خداى و رسول او بگرويد و سخنان زياد بن لبيد بشنو [ يد ] و بدانچه مهاجر و انصار رضا دادهاند ، شما نيز رضا دهيد كه ايشان به مصلحت مسلمانى و مسلمانان از شما و ما داناترند و از دقايق علم با خبرند .
چون جماعتى از خويشان او اين سخن از عدىّ بن عوف شنيدند با او به زخم و دشنام بيرون آمدند و قصد كشتن عدىّ و زياد كردند . زياد از آنجا بگريخت و به قبيلهء ديگر رفت . به هر جا كه نزول مىكرد ، هم بر اين گونه ابا مىنمودند . لهذا به ضرورت روى به حضرت صدّيق نهاد و از صورت حالشان عرض نمود . از استماع آن ضجرتى تمام به خاطر صدّيق راه يافت و تدارك اين حادثه را تردّد مىنمود كه كدام يك را در اين كار تعيين سازد تا شرّ اين جماعت را منقطع كند .
پس ، در خاطر مبارك صدّيق گذشت كه خالد بن وليد در زمين يمامه است و او مردى
هامش
[ ( 89 ) ] ت . ل . چ : « و در تقديم . . . نيكوتر » حذف شده است .