( 1 ) ولايت كوفه سخنى چند بگفت . عبد الرّحمان ابن اخنس الاسدىّ كه از دست سعيد بن العاص شحنه بود ، گفت :
عراق و سواد آن قريش را به منزلت بوستان است ، چندانكه از آن بخواهيم ، در تصرّف گيريم و چندانكه بخواهيم ، بگذاريم . [ 108 ]
مالك اشتر گفت : چندين بزرگى مكن و افزونى مطلب . ترا نرسد كه عراق را بوستان خويش گردانى .
در اين اثنا ميان مالك اشتر و عبد الرّحمان گفتگوى [ به ] درازا كشيد .
عبد الرّحمان افزونى خواست و سخنان تكبّرآميز گفتن گرفت . مالك دست دراز كرد و دوال شمشير عبد الرّحمان بگرفت و به خويشتن كشيد و برادران خويش را گفت : بگيريد اين فاسق را و بكشيد تا انتباه گناهكاران باشد . [ 109 ]
دوستان و خادمان اشتر او را بگرفتند و چندان بزدند كه به مرگ بيفتاد . پس ، پاى او بگرفتند و از مسجد بيرون انداختند . غوغا شد . سعيد بن العاص از مسجد برخاست و به وثاق خود شد . مالك اشتر و ياران او برخاستند و به خانهء خويش رفتند . ياران اشتر او را گفتند :
سخت نيكو رفتى و آنچه با عبد الرّحمان كردى سزاوار بود . اين جز به الهام و توفيق بارى تعالى حمل نمىتوان كرد كه اگر در اين امر تحمّل مىكردى و بر اين سخنان خاموش مىبودى ، كار بدانجا رسيدى كه ايشان در خانمان ما تصرّف آغاز نهادندى و ما را از ميراث آبا و اجداد بر آوردندى . ( 352 )
سعيد بن العاص چون در سراى خويشتن شد ، هم در حال نامهاى نوشت به عثمان و او را از كيفيّت حال خبر داد بر اين منوال [ 110 ] :
بعد از ذكر دعا و خدمت و تقرير شرح اشتياق و فرقت ، بداند امير المؤمنين كه مرا به حضور مالك اشتر در كوفه هيچ كار نمىرود و نخواهد رفت .
قومى بر وى جمع شدهاند و دعوى مىكنند كه ما مقربانيم و ايشان [ 131 الف ] نادانترين مردمانند . اگر كارى نيكو كنم ، مرا عيب كنند و اگر به مصلحت سخن گفته شود ، مرا جوابهاى قبيح مىدهند . در اين وقت ميان
هامش
[ ( 108 ) ] چ : « و چندانكه بخواهيم بگذاريم » حذف شده است .
[ ( 109 ) ] چ : و برادران را گفت : اين فاسق را بكشيد تا مردم گناهكار را پوزش نكند و به گناه انگيزش ندهد .
[ ( 110 ) ] ل : سعيد بن عاص پس نامهاى نوشت به امير المؤمنين بدين مضمون .