( 1 ) ابو ذرّ حاضران آن مجلس را گفت : شما را گمان مىافتد كه من اين سخن دروغ مىگويم ؟
گفتند : ما را معلوم نيست كه تو اين حديث راست مىگويى يا دروغ .
عثمان گفت : علىّ بن ابى طالب را بخوانيد .
علىّ بن ابى طالب چون حاضر آمد ، امير المؤمنين عثمان أبوذر را گفت :
حديثى را كه از رسول خدا ( ص ) روايت مىكردى ، بازگوى تا ابو الحسن بشنود .
ابو ذرّ آن حديث كه در حقّ بنى العاص روايت كرده بود باز گفت . امير المؤمنين عثمان گفت :
اى ابو الحسن ، تو هرگز اين كلمه از رسول خدا ( ص ) شنيدهاى ؟
على گفت : اين حديث از زبان رسول خدا ( ص ) نشنيدهام و ليكن ابو ذرّ دروغ نگويد . ( 341 )
امير المؤمنين عثمان گفت : به چه سبب او را تصديق مىكنى و سخن او باور مىدارى ؟
على گفت : به حديثى كه در حقّ او از رسول خدا ( ص ) شنودهام كه فرمود :
آسمان سبز بر هيچ كس سايه نيفكند و زمين تيره هيچ كس را برنگيرد كه راستگويتر از ابو ذرّ باشد .
حاضران مجلس گفتند : يقين است كه ابو ذرّ راستگوى است .
ابو ذرّ گفت : من اين خبر كه در حقّ بنى العاص روايت كردم از لفظ مبارك رسول خدا ( ص ) شنودهام و شما مرا به دروغ منسوب مىداريد . هرگز گمان نمىبردم كه به روزگارى رسم كه از شما در حقّ خويش اين سخن شنوم كه اكنون شنودم .
عثمان گفت : دروغ مىگويى و فتنه مىجويى . دوست مىدارى كه در ميان ما فتنه افكنى .
ابو ذرّ گفت : تو بر سيرت و سنّت ابو بكر و عمر برو تا فارغ باشى و كسى بر تو انكار نكند و در آنچه گويى و بكنى ، انگشت ننهد .
امير المؤمنين عثمان گفت : تو را با اين سخن چه كار ؟ [ 78 ] ابو ذرّ گفت : من خودم را گناهى نمىدانم مگر امر معروف و نهى منكر .
خشم امير المؤمنين زيادت گشت و گفت : مرا بگوييد تا با اين پير كذّاب چه كنم كه فتنه مىانگيزد و ميان مسلمانان تفرقه مىافگند .
هامش
[ ( 78 ) ] ل : تو را چه مىشود .