( 1 ) على گفت : صبر كنم و بدانچه مسلمانان صلاح بدانند بر آن راضى باشم .
عبد الرّحمان على را دعا كرد و روى به عثمان آورد و گفت :
اگر اين كار به تو تسليم افتد ، چگونه بر آن قيام نمايى و به چه نوع آن را ملابست كنى ؟
عثمان گفت : بر آن جمله كه خداى توفيق دهد بدان قيام نمايم و هيچ تقصير نكنم .
عبد الرّحمان گفت : بر سيرت عمر بن خطّاب روى يا نه ؟ [ 4 ] عثمان گفت : كدام كس را طاقت آن باشد كه بر سيرت عمر رود ؟ ليكن من جهد خويش فرونگذارم و هر چه در امكان باشد در حسن سيرت و معدلت و اقامت قاعدهء سويت ميان امّت اسلام سعى نمايم .
پس ، عبد الرّحمان بايستاد و دست به مناجات برداشت و گفت :
بار خدايا ، آنچه نيكويى و بهبودى باشد بر امّت محمّد ( ص ) روزى كن و توفيقى ده كه اين كار بر وجه احسن به مخلص برسد .
اين دعا را سه نوبت بگفت و بعد روى به مردمان آورد و گفت :
اى مسلمانان ، من جمله قوم را بيازمودم و حال ايشان در سرّ و علانيه معلوم كردم . همگان به خلافت عثمان بن عفّان رضا مىدهند و او را بر سر خود والى مىخواهند . دلهاى همه بر وى قرار گرفته و يك كلمه و يك اتّفاق شدهاند . چون حال بر اين جمله است ، من نيز به خلافت شيخ الاسلام و عميد بنى اميّه يعنى عثمان راضى شدم و با وى بيعت كردم .
پس ، عثمان را گفت : اى ابو عمرو ، دست بيرون كن . [ 112 الف ] عثمان دست بيرون كرد ، عبد الرّحمان دست او بگرفت و با وى بيعت كرد . پس ، جملهء اكابر صحابه با عثمان بيعت كردند و بعد آن خاصّ و عامّ با عثمان بيعت نمودند و خلافت بر امير المؤمنين عثمان مقرّر گشت و همگان به خلافت او رضا دادند مگر جمعى از اكابر بنى هاشم . ( 281 ) پس ، همگان به خوشدلى به خانههاى خود بازگشتند و با يك ديگر مىگفتند كه عثمان مردى حليم و متواضع و پير و بزرگ و شريف است و به خلافت لايق .
چون مردمان بازگشتند ، عبد اللّه عبّاس با علىّ ابن ابى طالب ( رضى ) گفت :
اى ابو الحسن ، تو را بفريفتند تا به خلافت عثمان رضا دادى .
على گفت : مرا نفريفتند ، بلكه ديدم همهء قوم بر خلافت عثمان اتّفاق دارند و رأى
هامش
[ ( 4 ) ] ب . ت : چون عمر خطّاب باشى ؟