( 1 ) را بدان خنجر سه ضربت بزد . يكى در پهلو ديگرى زبر ناف و سيّومى زير ناف . پس ، صفها بشكافت و بجست و از مسجد بيرون رفت . امير المؤمنين عمر از آن زخمها بسيار سست شد و رنجور و بىطاقت گشت . عبد الرّحمان بن عوف را فرمود كه پيش رود و نماز تمام كند . عبد الرّحمان پيش رفت و در ركعت اوّل بعد از فاتحه
قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ
و در دويّم بعد از فاتحه
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
برخواند و سلام داد . مردمان برجستند و بر عقب ابو لؤلؤ بدويدند و آواز مىدادند كه اين دزد خونين را بگيريد . يكى به دو رسيد تا او را بگيرد ، ابو لؤلؤ كارد بزد ، همچنين سيزده مسلمان را به زخم كارد زخمى داشت كه شش نفر از آن جمله بمردند . عاقبت الامر ، مردى در او رسيد ، گليمى داشت ، بر سر او انداخته او را بگرفت . چون ابو لؤلؤ دانست كه او را بگرفتند و خواهند كشت ، خويشتن را كاردى بزد و بكشت .
امير المؤمنين را برگرفتند و به سراى درون آوردند . بغايت رنجور بود . مردمان گرد - آمدند و امير المؤمنين را مىپرسيدند و بر او گريه و زارى مىنمودند . امير المؤمنين دمى به هوش آمد و گفت : مرا ابو لؤلؤ كارد زد يا غير ؟ [ 335 ] گفتند : ابو لؤلؤ .
گفت : الحمد للّه كه كشته شدن من نه بر دست مردى مسلمان بود كه روز قيامت از جهت خون خويشتن با او خصومت بايستى كرد .
اين سخن بگفت و او را غشّى آمد تا نماز پيشين هم بر آن حالت بود و از خويشتن خبر نداشت . چون وقت نماز پيشين شد او را بجنبانيدند و گفتند :
يا امير المؤمنين ، نماز فوت مىشود .
به خويشتن آمد و گفت : آرى ، نماز ادا مىبايد كرد كه آن كس كه نماز نگزارد ، او را از مسلمانى بهره نباشد .
پس ، چنانچه توانست نماز گزارد و ياران طبيبى را بخواندند . طبيب جهت امتحان او را شير داد تا بياشامد . شير از جراحت او بيرون آمد . طبيب گفت :
اى امير المؤمنين ، وصيّت كن كه كار دشوار است و اين جراحت التيامپذير نخواهد بود .
امير المؤمنين گفت : اين طبيب راست گويد . [ 110 الف ] پس ، بگريست و آه برآورد . عبد اللّه عبّاس گفت :
هامش
[ ( 335 ) ] ل : مرا چه كس زخم زد .