( 1 ) مىخوانند و قرآن از حلق ايشان نگذرد ، يعنى به قرآن كار نكنند و از دين اسلام چنان بيرون رود كه تير از شصت . در آخر الزمان بر آن شهر ريگ بارد و اهل آن شهر زير ريگ پنهان شوند . سختى باد پوشنگ ( 264 ) را كه از آنجا سى دجّال بيرون آيد ، و هر دجّالى از ناپاكى بر آن صفت باشد كه اگر جملهء بندگان خداى را بكشد باك ندارد .
امّا نيشابور [ 319 ] ، اهل آن شهر از رعد و برق و صاعقه هلاك شوند و آن شهر بعد از آبادانى و كثرت خلق ، چنان خراب گردد كه هرگز آبادان نشود و يك نفر از ساكنان آن شهر زنده نماند . در آنجا مردمانى نيك سيرت باشند . نيكى باد قومش را كه آنجا نيكمردان بسيار باشند و آن زمين از مصلحان هرگز خالى نباشد .
امّا دامغان [ 320 ] ، چون به آن شهر سوار و پياده بسيار شود ، آن شهر خراب گردد و از صالحان تهى نگردد . امّا سمنان ، اهل اين شهر پيوسته در تنگ عيشى باشند تا آن وقت كه مهدى بيرون آيد فرج يابند . امّا طبرستان ، شهرى است كه مؤمنان آنجا اندك باشند و فاسقان بسيار . دريا بدان شهر نزديك باشد و از كوه و هامون آن شهر منفعت بسيار بود .
امّا شهر رى ، جايگاه فتنه است . آنجا پيوسته نزاع باشد و در آخر الزّمان بر دست ديلمان [ 321 ] خراب شود و بر در دروازهء آنكه متصل به كوه است در آخر الزمان كشش و كشتار بسيار افتد كه عدد آن جز خداى تعالى كس نداند . و هم بر دروازه كه كوه به دو متصل است هشت نفر از اكابر بنى هاشم نماز گزارند كه هر يك از ايشان دعوى خلافت كنند و مردى بزرگ را كه هم نام پيغمبر ( ص ) باشد ، در رى دربندان دهند چنان كه چهل روز در آن محاصره باشد ، بعد از آن او را بگيرند و بكشند . به روزگار ولايت بو سفيان اهل رى را رنج بسيار افتد و قحطى عظيم روى دهد .
چون علىّ ابن ابى طالب ( رضى ) اين سخنان بگفت و احوال اين شهرها شرح داد ، ديگر خاموش شد . امير المؤمنين گفت : اى ابو الحسن ، مرا در فتح خراسان رغبتى دادى .
[ 107 الف ] على ( رضى ) گفت :
آنچه از احوال خراسان دانستم گفتم و در آنچه تقرير كردم شكّ و شبهتى نباشد . اولىتر آنكه ترك خراسان بگويى و روى به ولايت ديگر آرى كه فتح خراسان اوّل بنى اميّه [ را ]
هامش
[ ( 319 ) ] ت : نيسابور .
[ ( 320 ) ] ت . م : دامقان .
[ ( 321 ) ] خ . ل : ايلان .