( 1 ) تمام كوچ كرده ، به موضعى رسيد كه آن را مادرايا [ 272 ] خوانند . آنجا فرود آمد و طليحه بن خويلد و بكير بن شمّاخ الليثىّ [ 273 ] را كه مردان كار آزموده و كارزارديده بودند نزديك خود طلبيد و با ايشان گفت :
مىخواهم كه هر دو از لشكر بيرون رويد و از حال لشكر نهاوند تجسسى بكنيد و خبرى از ايشان بياوريد و ما را تقرير كنيد . ( 248 )
آنها بيرون آمده ، پارهاى راه رفتند و هر چقدر ممكن بود از چپ و راست خبرى گرفتند . چون شب در آمد بكير بازگشته ، پيش نعمان آمد و خبر باز گفت . طليحه از بكير رخصت خواست كه كمى پيشتر روم و خبر بياورم . و تنها برفت تا نزديك نهاوند رسيد .
آنجا زبانگرى كرد و اخبار و احوال لشكر فرس معلوم نموده ، بازگشت . چون به لشكر اسلام رسيد ، مسلمانان او را بديدند از هر جانب آواز تكبير بلند برآوردند . طليحه پرسيد :
موجب تكبير گفتن چيست ؟
گفتند : سبب باز رسيدن تو كه چون بكير آمد و تو دير كردى ، مسلمانان را گمان شد كه به نهاوند شدى و به لشكر كفر پيوستى و ترك صحبت مسلمانان گفتى .
طليحه در غضب شد و گفت :
سبحان اللّه از چون من كسى چنين حركات ناخوش چگونه آيد ؟ بدان خداى كه وحدانيّت صفت اوست كه اگر من بيرون نسب عرب صفتى ديگر نداشتمى ، هرگز عجم را بر عرب اختيار نكردمى . فكيف كه خداى تعالى مرا هدايت داده و مرا دين اسلام كرامت فرموده ؟
پس ، اخبار و احوال نهاوند و لشكر عجم نعمان را تقرير كرد و از آنجا به اتفاق كوچ كرده ، به جانب نهاوند روان شدند .
خبر به سرداران لشكر عجم رسيد كه لشكر اسلام با تعبيهء تمام مىرسند . دهقانان را فرمودند تا آب نهاوند را بر زمين ريختند كه لشكر مخالف نزديك شهر نزول ننمايند .
نعمان با شوكت و تعبيهء تمام در حوالى شهر درآمد و در موضعى كه آن را قبور الشهدا گويند نزول نموده ، لشكرگاه ساخت و خيمهها بر پا كردند و گرد لشكر به خار و چوب و گل مضبوط ساختند . سرخيلان لشكر عجم حكم دادند تا آهنگران از آهن خار خسك ساختند و بر گذرگاهها انداختند . نعمان مردى را از ابطال عرب بخواند و گفت :
شنيدهام كه نهاوند حصنى حصين دارد و برج و بارهء آن در كمال متانت و استحكام
هامش
[ ( 272 ) ] ب : ماذيان ، چ : ماديان .
[ ( 273 ) ] خ : بكير بن شلاخ . . .