( 1 ) شهر عين الورده [ 195 ] كه آن شهر را رأس العين ( 207 ) گويند روان شد .
گويند كه اهل شهر رأس العين ديدبانى داشتند تيز نظر كه يك روزه راه كم و بيش بديدى .
پس ، لشكر اسلام يك روزه از راه قرب به آن شهر رسيدند . اتفاقا در آن روز ابرى تيره و غبارى سياه ظاهر شد كه ديدبان هيچ نمىديد . اهل شهر از او مىپرسيدند : از لشكر بيگانه هيچ اثرى مىبينى ؟
ديدبان مىگفت : از غايت غبار و ظلمت هيچ چيز معلوم نمىشود و به نظر در نمىآيد . اگر دل شما مىخواهد ، امروز چهارپايان خود را بيرون كنيد و به صحرا فرستيد . اگر چه به سبب اين تراكم من اثر لشكرى نمىبينم امّا اگر به حسّ حركت ايشان را دريابم شما را خبر دهم .
اهل شهر چهارپا [ يانى ] كه داشتند از اسب و شتر و گاو و گوسفند به صحرا فرستادند .
چون عياض بن غنم با لشكر اسلام نزديك رأس العين رسيدند ، قضا را هوا صافى شد و آفتاب ظاهر گشت . لشكر چون چهارپايان اهل شهر را بديدند همه را پيش انداخته ، بردند . ديدبان نعره زد و مردمان را خبر كرد . پس ، دروازهها را بستند و بر سر برج و باره آمدند . لشكر اسلام در رسيدند و نزديك حصار فرود آمدند . اهل حصار شروع به انداختن سنگ و تير كردند به حدّى كه چند نفر از مسلمانان هلاك شدند . بطريقى از بطارقهء آن شهر بر سر ديوار حصار آمده ، مسلمانان را جفاها مىگفت و دشنامهاى قبيح مىداد و مىگفت :
اى كشكينهخواران و اى پشمينهپوشان ، شما ما را به اهل رقّه و رهّا و حرّان قياس مىكنيد كه اهالى آن شهرها را نسبت به ما قوّتى نباشد و شما نمىدانيد كه مرگ سخت اينجاست ؛ أما علمتم من الموت الأحمر . [ 196 ] .
مردى از مسلمانان نزديك حصار شد و گفت :
بيهوده بسيار مگوى . ما بيش از رقّه و رهّا و حرّان ، حصنهاى حصين و قلعههاى متين به قهر بسيار گرفتهايم و جهودان و بتپرستان و گبران را از آن حصارها بيرون آورده به دوزخ
هامش
[ ( 195 ) ] ل : عين الرود ، ش . خ : عين الور .
[ ( 196 ) ] ت . چ . ل : « اما . . . الاحمر » حذف شده است .