( 1 ) و پيش جبله بايستاد .
پس ، جبله به سوى كنيزك نگاهى انداخت و اشاره كرد . كنيزك صفيرى بزد ، مرغ از سر او بپريد و خويشتن را در قدح گلاب انداخت و گلابى كه در آن قدح بود به پر و بال خويشتن برگرفت . پس ، كنيزك صفيرى ديگر بزد ، مرغ از قدح گلاب بر آمد و خويشتن را در قدح مشك و عنبر انداخت و در آن قدح بغلطيد و پر و بال خود را به مشك و عنبر بيالود . [ 62 ب ] پس ، كنيزك صفيرى ديگر بزد و مرغ از آن قدح برپريد و بر تاج جبله برنشست و پر و بال بيفشاند تا مشك و كافور و عنبر از پر و بال او بر سر و روى او ريخته گشت ، باز بر پريد و بر سر آن كنيزك نشست و آن كنيزك برفت .
پس ، جبله قدحى شراب بخورد و به جانب كنيزكان كه به دست راست او نشسته بودند التفات كرد . بعد از آن ساعتى دل به ياد خاندان و فراق عزيزان اندوهگين گردانيد .
كنيزكان بربط بنواختند و اشعارى [ 168 ] به غايت نيكو در مفارقت منازل و اوطان آل جفنه ( 185 ) و متفرّق شدن و دور افتادن از ايشان به آواز بربط بگفتند به حدّى كه جبله بگريست و آب از چشمهاى او بر روى و موى او فرو دويد . كنيزكى آمد .
دستارچهاى از ديبا آورد و آب چشم و روى او پاك كرد . پس ، جبله روى به من آورد و گفت :
اين منازل و مناقب كه در آن قصيده مذكور است مىشناسى ؟
جواب دادم : بعضى از آن مىشناسم .
جبله گفت : اى حذيفه ، اين مواضع ما بوده است به غوطهء دمشق و اين قصيده در وصف ايشان حسّان بن ثابت ( 186 ) گفته . در آن ايّام حسّان نزديك ما بسيار آمدى .
گفتم : حسّان بسيار از شما ياد مىكند و سخن شما و خاندان شما مىگويد و شرح انعامها و احسانهاى شما كه در حقّ او فرموده [ ايد ] مىدهد .
جبله گفت : اى حذيفه ، حسّان هنوز زنده است ؟
گفتم : بلى ، و ليكن نابينا شده چنانچه هيچ نمىبيند .
گفت : پانصد دينار زر سرخ آوريد ، پنج تا ديبا ، پنج تا حرير ، و پنج تا جامهء زرنگار . به فرمان او آوردند و به من سپرد و گفت :
مىخواهم چون بدان سوى عزيمت فرمايى ، سلام من به حسّان بن ثابت برسانى و اين هديه به دو دهى .
هامش
[ ( 168 ) ] ت . ل : قصيدهاى .