( 1 ) آن مرد عهد كرد و گفت : چنين نكنم و از آنچه پيشواى دين مرا نهى فرموده من بعد گرد آن نگردم .
پس ، امير المؤمنين به سوى مدينه رحيل كرد . چون به وادى القرى رسيد ، اهل آن موضع پيش آمدند و امير المؤمنين را سلام كردند و شادمانى نمودند . بعد ساعتى گفتند :
اى امير المؤمنين ، در نزد ما دو مردند از مسلمانان و آن دو مرد يك زن دارند [ 158 ] ، حلال است يا نه ؟
آثار غضب بر امير المؤمنين ظاهر شد و فرمود : هر سه را پيش من آريد . [ 60 ب ] چنان كردند . چون ايشان حاضر آمدند ، ديد كه پيرمردى است و جوانى . از ايشان پرسيد :
چه دين داريد ؟
گفتند : مسلمانيم .
پرسيد : اين زن چه دين دارد ؟
گفتند : مسلمان است .
فرمود : به من رسانيدهاند كه شما هر دو بدين زن راه داريد نمىدانيد كه اين حرام باشد ؟
گفتند : نمىدانيم .
از زن پرسيد : شوى پيشين تو كدام است ؟
گفت : اين مرد پير .
امير المؤمنين فرمود : ويحك اى پير ، چه چيز تو را بدين كار زشت واداشته ؟ كه من هرگز مثل واقعهء شما نديدهام .
پير گفت : اى امير المؤمنين ، من مردى پير و ضعيفم . چنين كه مىبينى چشمم عليل شده و استخوان سست گشته . شترى چند دارم و قوّت آن ندارم كه آنها را در چراگاه برم و فرزندى و خويشاوندى ندارم كه تيمار شتران كند و مرا از كار شتران فارغ گرداند . اين جوان به نزديك من آمد و از من درخواست كرد كه او را از اين زن نصيبى دهم در شبانه روزى . بنابر اين رضا دادهام و او شتران مرا نگاهدارى مىكند . اكنون هر چه تو فرمايى ، چنان كنم .
امير المؤمنين از آن تعجّب نمود و آن مرد را گفت : سخت بىحميّت مردى كه تويى . [ 159 ] برو و زن را در خانهء خويش نگاه دار كه هيچ كس را در او حقّى نباشد .
پس ، آن جوان را گفت : اگر نه آن بودى كه تو سوگند ياد كردى كه نمىدانستم
هامش
[ ( 158 ) ] ت : در نزد ما زنى است كه دو شوهر دارد .
[ ( 159 ) ] چ . ت : تو هستى .