( 1 ) پس ، يكى از مبارزان فرس ، نام او رستم كوچك كه در مردى و چالاكى او را رستم دستان گفتندى از صف خويش بيرون آمد و ميان هر دو لشكر بايستاد و مبارز خواست و مىگفت :
اى معشر عرب ، قدم در ميدان نهيد و با من دست در كمر زنيد تا زور بازوى مردان ببينيد .
از مسلمانان دو برادر يكى عوام و دوّم زهير ، پسران عبد شمس ، در ميدان آمده با او در آويختند و رستم هر دو را جواب مىداد . محاربت ايشان تا دير زمان كشيد .
پس ، زهير خشم آلود نيزه بر رستم زد كه نزديك بود كه از آن ضرب [ 129 ] بيفتد . خود را نگاه داشت . زهير در ميدان اسب را جولان مىداد و بدان زخم كه رستم را زده بود مفاخرت مىنمود . رستم اسب در ميدان مىراند و لاف و گزاف از حدّ زيادت مىزد .
مردى از مبارزان نام او جابر بن طارق النخعىّ چون او را بدان شأن و شوكت ديد به معاونت آن دو برادر اسب در ميدان راند . چون رستم او را بديد بر وى حمله آورد . زهير جابر را آواز داد :
نزديك من آى اى جابر ، تنها با آن سگ گزنده جنگ مكن كه مبادا تو را تنها يابد و آزارى رساند . [ 56 الف ] و رستم با هر سه مرد در ميدان نبرد مىكرد . هر وقت بر يكى حمله مىكرد آن دوى ديگر بر او حمله آوردندى و آن يك تن را از دست او خلاص دادندى . پس زهير و عوام او را با خود مشغول كردند و جابر فرصت يافت و شمشيرى بر فرقش زد چنان كه تاج و خود او ببريد . سر به دو نيم شد و شمشير به سينهء او رسيد . رستم بيفتاد و جان بداد . هر سه فرود آمدند ، سلاح و جامهء او بيرون آوردند . قيمت سلاح و جامهء او هزار دينار بود .
قسمت كردند و هر يكى حصّهء خود بگرفتند .
چون روز بيگاه شده بود و مبارزان جنگهاى مردانه كرده خسته و مانده بودند و چهارپايان كوفته بودند و مىخواستند كه هر يك به جايگاه خود مراجعت نمايند كه ناگاه سرخيلان و سرهنگان لشكر فرس يك جا شده و مبارزان دلاور را جمع نموده فوجى آراسته با عدّت و شوكت تمام از صف خويش بيرون آمدند و روى به مسلمانان آوردند . [ 130 ]
مسلمانان در آن حالت از آن فوج آراسته سخت بترسيدند رعب و وحشتى عظيم در دل آنها جاى گرفت .
هامش
[ ( 129 ) ] ت : اسب .
[ ( 130 ) ] ل . ت : و روى و مستعدّ كارزار گشتند .