( 1 ) بن عمرو التّنوخيّ [ 122 ] پيش ملك آوردند . چون در آمد و پيش ملك بايستاد . هرقل به زفان رومى ازو پرسيد :
از لشكر چه خبر دارى و حال سرداران و سرخيلان چيست ؟
آن مرد تنوخى گفت : لشكر روم هزيمت شد و اكثر آنها كشته گشتند ، چنانچه قليلى خسته و مجروح در كوه و بيابان متفرّق شدند .
هرقل هر كس را پرسيد ، جواب شنيد كه او را كشتند . هرقل گفت : خبر سوء عن رجل سوء ؛ يعنى ، خبر بد از مردى بد . پس او را گفت :
تو حذيمة بن عمرو التنوخىّ نباشى ؟
گفت : اى ملك من همانم .
هرقل گفت : ياد دارى كه خطاب از محمّد رسول ( ص ) به ما رسيده بود و ما را به دين خويشتن خوانده و من عزيمت آن داشتم كه دعوت او را اجابت كنم ، هيچ كس پيش از تو بر من انكار نكرد ؟
حذيمه گفت : همچنين بود اى ملك .
پس ، [ هرقل ] فرمود تا او را همانجا گردن زدند و بعد از آن گفت :
من يقين مىدانستم كه لشكر عرب افواج مرا خواهند شكست و بر اين ديار مستولى خواهند شد . پس ، امر كرد اسب بياوردند ، جامه در پوشيد و برنشست و با فرزندان و غلامان خاصّ و سرهنگان و مقرّبان خود به جانب قسطنطنيّه روان شد . در راه كوهى بلند پيش آمد كه سر حدّ ولايت شام بود . بر بالاى آن كوه بلند برآمد و بر اطراف و نواحى شام نگريست و زار زار گريست و گفت :
سلام ما بر تو اى زمين پاك ، و سلام بر تو اى بهشت دنيا ، و سلام بر تو اى مقام نعمت و خير . و كلمهاى چند از اين نوع بگفت و آن ولايت را وداع كرده از كوه فرود آمد و به طرف قسطنطنيّه عزيمت نمود .
پس ، مسلمانان از جانب ديگر به شهر حلب ( 161 ) در رسيدند . اهل حلب پناه به حصار برده محصور شدند و لشكر اسلام قلعه را در بندان در آوردند . اهل حصار امان خواستند . ابو عبيده ايشان را امان داد و بر سى هزار دينار نقد مصالحه نمود كه نقد بدهند و گزيت قبول كنند . بر اين جمله مقرّر گشت و اهل شهر راضى شدند . أبو عبيده به ايشان عهدنامه نوشت و اهل حلب دروازههاى حصار باز كردند . مسلمانان به شهر در رفتند و در
هامش
[ ( 122 ) ] ل . ت . چ : حذيمه بن عمر .