( 1 ) باز كشيده به مقام خويش باز آمده متفكّر و متردّد مؤبدان را بخواند و سخنى كه از گورخر شنيده بود با ايشان باز گفت . [ 34 الف ] مؤبدان گفتند : اين حالتى غريب و حادثهاى عجيب است . گمان ما آن است كه از اين اعراب كه به عراق آمدهاند چيزى عجيب به ظهور آيد .
مثنّى بن حارثه نايب خالد وليد نيز خوابى عجيب بديد و با ياران گفت :
مردى خوبروى ، علمى به دست گرفته مىآمد . چون نزديك من رسيد آن علم را به دست من داد و گفت نوبت ملوك فرس به آخر رسيده خوار شدند .
برخيز و ظفر و نصرت از خداى بخواه و از خليفه اجازت و يارى بخواه و با كفّار عجم دستبردى بنماى ، و اين است تمام آنچه به خواب ديدهام . [ 19 ]
مثنّى چون كيفيّت خواب خويش با معارف و اعيان لشكر اسلام بگفت ، گفتند :
اين خوابى است راست و چنان باشد كه ملوك فرس را زوال خواهد بود و عزت ايشان به مذلّت بدل خواهد شد . تو سردار لشكر مسلمانان خواهى شد و كارى عظيم از دست تو خواهد آمد . برخيز و به سعادت پيش امير المؤمنين عمر شو و حال اين لشكر و ولايت را بر وى بازگوى .
مثنّى صلاح بر اين ديد . شترى كه مركب او بود طلب كرده برنشست و چند تن از معتمدان خويش همراه گرفت و رو به مدينه آورد .
چون به خدمت امير المؤمنين عمر ( رضى ) رسيد امير المؤمنين را در مسجد رسول ( ص ) يافت كه جمعى از مهاجر و انصار و صحابهء كبار در گرد او نشسته بودند . مثنّى پيش آمده سلام كرد . امير المؤمنين جواب سلام باز داد و پرسيد :
از كدام جانب مىآيى و به چه كار رنجه شدهاى ؟
مثنّى گفت : از جانب عراق مىآيم . جمعيّتى كه يزدجرد مىسازد ،
هامش
[ ( 19 ) ] ل . چ : « و اين . . . ديدهام » حذف شده است .