( 1 ) مردى از مصلحان لشكر خود نزديك ما فرست تا ما با او گفتگو كنيم و بدانيم كه مقصود شما از آمدن در اين ولايت و مبالغت در محاربت [ 10 ] چيست . مطلب شما را دريافت كرده جواب گوييم و احوال شما را معلوم سازيم .
ابو عبيده ، معاذ بن جبل را كه يكى از متقيان صحابه و سرخيل لشكر بود برايشان فرستاد . معاذ زرهى فراخ پوشيده و حريرى زرد به روى زره انداخته و دستارى سرخ بر سر بسته و شمشيرى حمايل كرده و بر اسبى سياه نشسته ، پيش آن قوم رفت .
جماعتى از بطارقه و سرخيلان ايشان را ديد بر زبر فرشها و بالشها به تكلّف نشسته كه چشم از نيكويى آن خيره مىشد . از اسب خويشتن فرود آمد و لجام اسب به دست گرفته دور از ايشان بايستاد . هر چند گفتند :
اسب را به يكى از غلامان ما بسپار . خود نزد ما بيا و بنشين تا با تو سخنى كه داريم بگوييم و جواب بشنويم .
معاذ گفت :
رسم ما چنين است كه در صحبت بيگانگان ننشينيم و با ايشان همدم و هم زانو نگرديم . سخنى كه داريد در ميان آريد كه من ايستاده جواب شما بگويم .
چون در نشستن مبالغه كردند دور تر عنان اسب بر دست گرفته بر روى زمين نشست و گفت :
بگوييد هر چه در دل داريد [ 32 الف ] تا جواب را بشنويد .
گفتند :
اى اهل عرب ، بدانيد كه ما را در جنگ دليرى و مردانگى بسيار باشد و لشكرى بىشمار داريم و شهر و قلعههاى بسيار . اگر يك شهر و دو شهر گرفته و غارت كرده باشيد ، ما را از آن نقصان و فتورى روى ندهد ؛ چه شهرها و حصارهاى ما بسيار است . ديگر شنيدهايم كه شما به پيغامبرى عيسى ، روح اللّه اقرار داريد و قول او را صدق مىدانيد . اگر حال چنين است به چه موجب با ما جنگ روا داريد و مال ما را حلال دانيد و فرزندان ما را به بردگى بردن جايز شماريد ؟
معاذ گفت :
هامش
[ ( 10 ) ] ت : مكاوحت ، ل : مكامحت .