( 1 ) گفت : از كجايى ؟
گفت : از دنيا .
گفت : از كجاى آنى ؟
گفت : از پشت پدر .
گفت : از كجا آمدى ؟
گفت : از شكم مادر .
گفت : در چيستى ؟
گفت : در پيرهن . [ 20 الف ] گفت : بر چهاى ؟
گفت : بر زمين .
خالد گفت :
مرا از سخن تو جز ضلالت نمىافزايد . راست گوى كه عقل دارى يا نه ؟ زانوى شتر ببندى يا نه ؟
او بر وجه اخير حمل كرد و گفت : زانوى شتر ببندم و محكم ببندم .
خالد گفت : با تو سخن آدميان مىگويم .
پير گفت : من هم جواب آدميان مىدهم .
خالد گفت : شما كيستيد ؟
گفت : ما فرزندان آدميم .
خالد گفت : جنگ راييد يا صلح را ؟
گفت : صلح را .
خالد گفت : شما از عربيد يا عجم ؟
پير گفت : عربى بوديم عجمى شديم و عجمى بوديم عربى گشتيم .
خالد گفت : اللّه اكبر ، اكنون بر سخن تو وقوف يافتم . اكنون بگو اين ديوارها را از جهت چه كار كردهايد ؟
گفت : از جهت بىخردان ، تا پردهاى باشد كه خردمندان سخن ما بشنوند و ايشان را از ظلم كردن بر ما باز دارد .
خالد گفت : در دست تو چيزى مىبينم ، آن چيست ؟
پير گفت : آن زهر قاتل است .
خالد گفت : زهر در كف چرا گرفتهاى ؟
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 52
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٢