( 1 ) أشعث گفت : آرى .
زياد گفت :
خداى تعالى بصيرت از تو باز گرفت تا نام خويش در عهدنامه نياوردى و خويشتن را امان نستدى . به خداى كه سزاى تو برسانم و شرّ تو از خلق دور گردانم . ( 53 )
أشعث گفت :
اى زياد ، تو مرا چنان جاهل پنداشتى كه ديگران را امان ستانم و خويشتن را ضايع سازم ؟ اگر به تو تهمت غدر داشتمى اين دقيقه هم ضايع نگذاشتمى . اگر تو قصد كشتن من كنى جمله يمن بر خويش و خداوندگار خويشتن بشورانى و چندان سوار و پياده به سر خويش آرى كه ايّام گذشته از ياد بگذارى .
پس ، زياد أشعث را و اصحاب او را محكم كرد و روى به حصار آورد . يك يك مرد جنگى را پيش مىخواند و جلاد را مىفرمود كه سرش از تن بيندازد . چندى را بشكست و باقى را امان داد .
نهيل بن أوس الأنصارى گويد :
آن روز در آن كشتگان مىنگريستم . تشبيه مىكردم به كشتگان بنى قريظه ، آن روز كه رسول ( ص ) ايشان را به دوزخ مىفرستاد . ( 54 )
زياد جماعت اشراف بنى كنده را كه زنده مانده بودند بفرمود تا شمار كنند .
هشتاد تن بر آمدند . ايشان را هم مقيّد گردانيده با أشعث با هم نزديك صدّيق فرستاد .
چون به حضرت صدّيق رسيدند ، صدّيق گفت :
شكر خداى عزّ و جلّ را كه ما را بر تو دست داد اى دشمن جان خويش .
أشعث گفت :
بلى اى صدّيق ، خداى تعالى تو را بر من دست داد بدانچه قوم من با من موافقت نكردند .
از من ذلّتى كه در وجود آمد از زياد بود . قوم مرا به ظلم و ستم مىكشت و استخفاف مىكرد تا از من در وجود آمد آنچه آمد . سوگند ياد كرد كه من بر دين اسلام ثابت قدمم و [ كنيهء ] امّت [ 101 ] به دل نگرفتم و به مال بخل ننمودم ، امّا زياد بر من و قوم من جفا روا داشت [ 102 ] و بىجرمان را مىكشت . از تحمّل مذلّت عار داشتم و قوم خويش را ضايع نگذاشتم .
رفت ، آنچه رفت . امروز به خداى بازگشتم و نفس خويش به بهاى نفوس ملوك باز
هامش
[ ( 101 ) ] چ : ملت .
[ ( 102 ) ] ت : و قوم من استخفاف مىكرد .