برگشت و از رياست خود بر كشور و همسرى رودابه كه دنيا را در وجود او ميديد و بحدّ ستايش او را ميخواست زائدالوصف مسرور و مشعوف بود . مهراب نيز بكابل ورود و سام همچنان طى طريق نمود تا بقلب كشور هندوستان رسيد .
ولادت رستم و رسيدن او به حد بلوغ
الغرض رودابه حامله شد و بوضعى درآمد كه در هيچ زنى سابقه نداشت ادامهء اين وضع چنانش رنجور كرد كه تاب و توانائى از او سلب شد و رنجش در زوال صباحتش مؤثّر افتاد چنان كه رنگ از گونههايش ببرد و هر قسم حركتى را بر او غيرممكن ساخت بحدّى كه چيزى از حياتش باقى نمانده بود چون موقع وضع حمل رسيد با زحمت بسيار و درد شديد طفلى از او متولّد شد « 1 » كه در صباحت بدر منير و در توانائى چون بچّهء شير بود زال مسرور و مشعوف گرديد و بينوايان را زر و مال بخشيد و شكر خدايرا
هامش
( 1 ) از شاهنامه :چنان شد كه يكروز از او رفت هوش * از ايوان دستان برآمد خروش
يكايك بدستان رسيد آگهى * كه پژمرده شد برگ سرو سهى
ببالين رودابه شد زال زر * پر از آب رخسار و خسته جگر
شبستان همه بندگان كنده موى * برهنه سر و موى و تر كرده روى
بدل آنگهى زال انديشه كرد * وز انديشه آسانترش گشت درد
چو از پرّ سيمرغش آمد به ياد * بخنديد و سيندخت را مژده داد
يكى مجمر آورد و آتش فروخت * وز آن پرّ سيمرغ لختى بسوخت
هم اندر زمان تيرهگون شد هوا * پديد آمد آن مرغ فرمانروا
چنين گفت سيمرغ كاين غم چراست * به چشم هژبر اندرون نم چراست
بياور يكى خنجر آبگون * يكى مرد بينادل پرفسون
نخستين بمى ماه را مست كن * ز دل بيم و انديشه را پست كن
تو بنگر كه بينادل افسون كند * ز پهلوى او بچه بيرون كند
شكافد تهيگاه سرو سهى * نباشد مر او را ز درد آگهى
وزو بچهء شير بيرون كشد * همه پهلوى ماه در خون كشد
وز آن پس بدوزد كجا كرد چاك * ز دل دور كن ترس و تيمار و باك
گياهى كه گويم اباشير و مشك * بكوب و بكن هرسه در سايه خشك
بساى و بيالاى بر خستگيش * به بينى هم اندر زمان رستگيش
بر آن مال از آن پس يكى پرّ من * خجسته بود سايهء فرّ من
بر اين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومند آمد ببار
بگفت و يكى پر ز بازو بكند * فكند و بپرواز بر شد بلند