بمانى بنابراين برحذر باش و بر آتيه بينديش . برادر كوچكتر بگفتار برادر اعتراض كرده او را سرزنش داد و گفت : قدرت سلطنتى مدام نبايد در خاندان ساسانى متوقّف باشد ديگرانهم هستند كه لايق سلطنت بوده خلق را بهتر از آنان نگاهدارى كنند ! شهربراز را گفتار او خوش آمد .
شهربراز در كمال قدرت بحلّ و عقد امور كشور پرداخت ضمنا براى مطالعهء امور مملكت عزم فارس كرد پس سران لشگر را امر داد كه خود را براى رفتن به آنجا مهيّا سازند و خود با كوكبه و جلال فوق العاده به راه افتاد ، هنگاميكه شب حركت ميكرد يكصد شمع عنبر شميم در يكصد مشعل طلا پيشاپيش وى ميكشيدند معهذا بزرگان و مرزبانان همه بر او رشك ميبردند و دستجات متفرّق نيز در كينهتوزى او مجتمع بوده از خدمت او عار داشتند و او را لايق سلطنت نميدانستند و بقتلش كمر بستند قضا را شبى كه بين عراق و فارس طىّ طريق مينمود هرمز اصطخرى در رأس عساكرش غفلتا بر او حمله كرده تيرى بجانب وى افكند كه در سينهاش نشسته از پشتش بيرون رفت . شهربراز با جراحت مهلكى درغلطيد « 1 » و دو بز هم نداشت كه در سوك او
هامش
( 1 ) از شاهنامه :فرائين چو تاج كيان برنهاد * همى گفت چيزى كه آمدش ياد
همى گفت شاهى كنى يكزمان * نشينى بتخت كيان شادمان
به از بندگى توختن شصت سال * برآورده گنج و فروبرده يال
پس از من پسر برنشيند بگاه * نهد بر سر اين خسروانى كلاه
شب تيره و روز دينار داد * بسى خلعت ناسزاوار داد
به دو هفته از گنج شاه اردشير * نماند از بهائى يكى پرتير
همه شب بدى خوردن آئين اوى * دل مهتران شد پر از كين اوى
دلآزار از او گشته لشگر همه * پرآشوب و پردرد كشور همه
بدشنام لبها بياراستند * جهانى همه مرگ او خواستند
برآراست يكروز پس شهريار * شد از شهر بيرون ز بهر شكار
بدانگه كه زى شهر گشتند باز * نگه كرد بيباك شهران گراز
بر آن نامور او ز تركش نخست * يكى تير پولاد پيكان بجست
بزد تير ناگاه بر پشت اوى * بيفتاد تازانه از مشت اوى
پراكنده گشت آن سپاه بزرگ * چو ميشان كه يابند ناگاه گرگ