زياد اميدواريشان ده ولى در عطايا زيادهروى مكن . وقتى كه حاجب بن زراره كمان خود را بعنوان ضمانت اعراب نزد او گذاشت پرويز گفت : اگر اعراب در نظرم كمبهاتر از اين كمان نبودند هرگز آن را قبول نميكردم . و بيك از مرزبانان خود گفته بود : از سلاطين دورى گزينيد زيرا در سبعيّت مثل شيرند و در غضب مانند اطفال .
داستان شيرين
شيرين زنى بود در نهايت زيبائى و ملاحت كه هنوز هم در جمال و كمال ضرب المثل است . پرويز در جوانى به او عشق ميورزيد و در خفيه از او كام برميگرفت تا زمانى كه فتنهء بهرام چوبينه و حوادث ديگرى كه فوقا شرح داده شد او را از خاطر پرويز برد و در موقع سلطنت هم ديگر توجّهى به او نكرد شيرين از اين متاركه متعجّب گرديد و وضعش با پرويز چون وضعيّت كسى شد كه بشاهى ميگفت :
« 1 » لعبدك حرمة و الذّكر فحش * فلا تحوج إلي ذكر الوسيله
بنابراين دائم مترصّد بود تا يكروز كه پرويز به شكار ميرفت با جواهرات و زينتآلات بر زيبائى خود افزوده چون آيت حسن و ملاحت در معبر پرويز قرار گرفت . بمشاهدهء وى عشق خفتهء پرويز بيدار و حرارت خفيفى كه از او در دل داشت دفعة بشعله مبدّل گرديد و امر داد او را بدست يك از محارم دربار سپردند و خود با قلب صيد شده و شوق ديدار يار عزم شكار كرد « 2 » ولى معجّلا برگشت ولدى الورود شيرين
هامش
( 1 ) بندهء ترا بر تو حقوقى است كه ذكر دليلش ناسزاست او را مجبور مكن كه الطاف ترا يادآور شود .
* * * ( 2 ) از شاهنامه :چو بشنيد شيرين كه آمد سپاه * بهپيش سپاه آن جهاندار شاه
يكى زرد پيراهن مشكبوى * بپوشيد و گلنارگون كرد روى
از ايوان خرم برآمد به بام * ز روز جوانى ببد شادكام
همى بود تا خسرو آنجا رسيد * سرشگش ز مژگان برخ برچكيد
زبان كرد گويا بشيرين سخن * هميگفت از آن روزگار كهن
كجا آنهمه بند و پيوند ما * كجا آنهمه عهد و سوگند ما
هميگفت و از ديده خوناب زرد * هميريخت بر جامهء لاژورد
به چشم اندر آورد از او شاه آب * بزردى رخش گشت چون آفتاب
فرستاد بالاى زرين ستام * ز رومى چهل خادم نيكنام
كه او را بمشكوى زرين برند * سوى خانهء گوهر آگين برند