خواهد نمود ضحاك امر داد كه زبان اين مرد را از قفا بركنند و بر آن شد كه ذهن خود را مشغول اظهارات او ننمايد و سعى داشت وحشت و اضطرابى را كه بر وجودش مستولى و چيزى نمانده بود هلاكش سازد مخفى دارد ضمنا بيش از پيش جبّار و متكبّر شد و بدتر از گذشته بجان خلق افتاد همچنين جاسوسان و مستحفظين برگماشت كه از ولادت اطفال خاندان سلاطين مستحضرش سازند تا از پستان مادر كشيده مانند برّهاى كه وقتش سر رسيده باشد هلاك سازد .
قضا را بانوى يك از اعقاب طهمورث بنام آبتين حامله شد و حمل خود را مخفى داشت تا پسرى « 1 » ببار آورد و پدر نامش افريدون گذاشت و بچمنزار دوردستى كه
هامش
( 1 ) از شاهنامه :برآمد برين روزگارى دراز * كه شد اژدهافش بتنگى فراز
خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهانرا يكى ديگر آمد نهاد
فريدون كه بودش پدر آبتين * شده تنك بر آبتين بر زمين
گرفتند و بردند خسته چو يوز * بر او بر سر آورد ضحّاك روز
خردمند مام فريدون چو ديد * كه بر جفت او بر چنان بد رسيد
زنى بود آرايش روزگار * درختى كزو فر شاهى ببار
فرانك بدش نام و فرخنده بود * به مهر فريدون دل آكنده بود
دوان خستهدل گشته از روزگار * هميرفت گريان سوى مرغزار
كجا نامور گاو پرمايه بود * كه بايسته بر تنش پيرايه بود
به پيش نگهبان آن مرغزار * خروشيد و باريد خون در كنار
به دو گفت كاين كودك شيرخوار * ز من روزگارى بزنهار دار
سه سالش پدروار از آن گاو شير * همى داد هشيار زنهار گير
نشد سير ضحاك زان جستجوى * شد از گاو گيتى پر از گفتگوى
دوان مادر آمد سوى مرغزار * چنين گفت با مرد زنهار دار
ببرّم پى از خاك جادوستان * شوم با پسر سوى هندوستان
شوم ناپديد از ميان گروه * مر اين را برم سوى البرز كوه
يكى مرد دينى بر آن كوه بود * كه از كار گيتى بىاندوه بود
فرانك به دو گفت كاى پاكدين * منم سوگوارى از ايران زمين
بدان كاين گرانمايه فرزند من * همى بود خواهد سر انجمن
ترا بود بايد نگهبان اوى * پدروار لرزنده بر جان اوى
خبر شد بضحاك بد روزگار * از آن گاو پرمايه وان مرغزار
بيامد بر آن كينه چون پيل مست * مر آن گاو پرمايه را كرد پست
چو بگذشت بر آفريدون دو هشت * ز البرز كوه اندر آمد بدشت
بر مادر آمد پژوهيد و گفت * كه بگشاى بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا كه بودم پدر * كيم من به تخم از كدامين گهر