را داشتند « 1 » و متدرّجا چنان جسور شده بودند كه وقعى بقانون نمينهادند قباد نيز از ممانعت و كوتاه كردن دست آنان عاجز مانده از تقويت آنان اظهار پشيمانى ميكرد و افسوس مىخورد ولى پشيمانى سودى نداشت و دريدگى بيش از آن بود كه رفوگر قادر برفوى آن باشد .
هامش
( 1 ) از شاهنامه :چنين گفت مزدك بشاه زمين * كه اى برتر از دانش و آفرين
چنان دان كه كسرى نه بر دين ماست * وزين سر كشيدن ورا كى رواست
بهپيچاند از راستى پنج چيز * كه دانا بر اين پنج نفزود نيز
كجا خشم و كينست و رشك و نياز * به پنجم كه گردد بر او چيره آز
تو گر چيره باشى بر اين پنج ديو * پديد آيدت راه كيوان خديو
از اين پنج ما را زن و خواسته است * كه دين بهى در ميان كاستست
زن و خواسته بايد اندر ميان * چو دين بهى را نخواهى زيان
همانگه ز كسرى بپرسيد شاه * كه از دين ما بگذرى چيست راه
به دو گفت كسرى چو يابم زمان * بگويم كه كژ است يكسر گمان
به دو گفت مزدك زمان چند روز * همى خواهى از شاه گيتىفروز
ورا گفت كسرى زمان پنجماه * ششم را همه بازگويم بشاه
فرستاد كسرى بهر جاى كس * كه دانندهء ديد و فريادرس
نشستند دانشپژوهان بهم * سخن رفت هرگونه از بيش و كم
به كسرى سپردند يكسر سخن * خردمند دانندگان كهن
چو بشنيد كسرى بنزد قباد * بيامد ز مزدك همى كرد ياد
چو شبگير خورشيد بنمود تاج * زمين شد بكردار درياى عاج
هميراند فرزند شاه جهان * سخنگوى با مؤبدان و مهان
برابر بايوان شاه آمدند * سخنگوى و جوينده راه آمدند
چنين گفت مؤبد به پيش گروه * بمزدك كه اى مرد دانشپژوه
يكى دين نو ساختى در جهان * نهادى زن و خواسته در ميان
چه داند پدركش كه باشد پسر ؟ * پسر همچنين چون شناسد پدر ؟
چو مردم سراسر بود در جهان * نباشند پيدا كهان از مهان
همه كدخدايند مزدور كيست * همه گنجدارند گنجور كيست
ز دينآوران اين سخن كس نگفت * تو ديوانگى داشتى در نهفت
چو بشنيد گفتار مؤبد قباد * برآشفت و اندر سخن داد داد
بكسرى سپردش همانگاه شاه * ابا هركه او داشت آن دين نكاه
يكى دار فرمود كسرى بلند * فرو هشته از دار پيچان كمند
نگونبخت را زنده بر دار كرد * سر مرد بيدين نگونسار كرد