برخوردار بود « 1 » مدّت سلطنت فيروز بيست و هفت سال بود .
سلطنت بلاش بن فيروز
همين كه فيروز بسرنوشت شوم خود رسيد پسرانش بلاش و قباد بر سر سلطنت بمنازعت برخاستند عاقبت بلاش غالب آمد و حكومت را در دست گرفت و قباد فرار كرده به خاقان پادشاه تركستان پناهنده شد كه بكمك او بر برادر خود بتازد اعيان و وجوه مردم ايران بر بلاش گرد آمدند و با او عهد عبوديّت و تبعيّت بسته با اطاعت
هامش
( 1 ) از شاهنامه :يكى پارسى بود بس نامدار * ورا سوفرا خواندى شهريار
بفرمود پيروز كايدر بباش * چو دستور پاكيزه پيش بلاش
هميراند با لشگر و گنج و ساز * كه پيكار سازند با خشنواز
نشانى كه بهرام يل كرده بود * ز پستى بلندى برآورده بود
نبشته يكى عهد شاهنشهان * كه از ترك و ايرانيان در جهان
كسى زين نشان هيچ برنگذرد * هم از رود بيرون به پى نسپرد
چو پيروز شير اوژن آنجا رسيد * نشان كردهء شاه ايران بديد
چنين گفت يكسر بگردنكشان * كه من پيش تركان برين همنشان
مناره بر آرم بشمشير و گنج * ز هيتاليان كس نباشد برنج
چو بشنيد فرزند خاقان كه شاه * ز جيحون گذر كرد خود با سپاه
يكى مرد بينادل و چربگوى * ز لشگر گزين كرد با آب روى
به دو گفت نزديك پيروز شو * بچربى سخن گوى و پاسخ شنو
بگويش كه عهد نياى ترا * بلند اختر و رهنماى ترا
همى بر سر نيزه پيش سپاه * بيارم چو خورشيد تابان به راه
نباشى تو فرجام پيروزگر * نيايى مگر اختر خويش بر
بگرد سپه بر يكى كنده كرد * سرش را بپوشيد و آكنده كرد
از آن روى چون باد پيروز شاه * همى راند با گرز و رومى كلاه
چو او را چنان ديد پس خشنواز * ز پس كرد روى و همى شد بتاز
برانگيخت پس باره پيروز شاه * همى تاخت با ويژگان سپاه
بكنده درافتاد با چند مرد * بزرگان و شيران روز نبرد
بر اينسان نگون شد سر هفت شاه * همه نامداران زرين كلاه
وز آن جايگه شاد دل خشنواز * به نزديكى كنده آمد فزازبقيه در صفحهء بعد