دشمنى بجنگ منجر گشته قصد يكدگر كردند . مخاصمه برپا گرديد و شمشيرها و نيزههاى خونآشام گرم افكندن و دريدن اعضاى محاربين گشت . دو برادر نيز بمنازعه پرداخته با ريختن اشك بر سر تقدّم يكى بر ديگرى سيل خون جارى ساخته بودند .
مؤلّف گويد اين قصّه اشعار بحترى را كه بهترين و بليغترين شعرى است كه در خصوص جنگ بين اقوام نزديك گفته شده است بخاطرم آورد :
و فرسان هيجاء تجيش صدورها * بأحقادها حتّي تضيق دروعها
إذا احتربت يوما ففاضت دماؤها * تذكّرت القربي ففاضت دموعها
شواجر أرماح تقطّع بينها * شواجر أرحام ملوم قطوعها
تقتل من وتر أعزّ نفوسها * عليها بأيد ما تكاد تطيعها « 1 »
و همين كه گرد و خاك ميدان بر طرف گرديد هرمز را بدون سر با سه تن از خاندانش در ميدان بر زمين ديدند . فيروز بر آنان گريسته بمراسم تدفينشان پرداخت .
پس فيروز بر تخت مستقر گشته تاج بر سر نهاد « 2 » ولى باران و چشمهساران قطع شد و باد كه مبشّر رحمت الهى است نوزيد بالنتيجه آب از روى زمين معدوم و چشمهها خشك و زراعت تلف گشته درختها بار نياورد . آسمان به همين حال باقى ماند و وضع شديد و سختى ممتد گرديد . قحط و غلا هفت سال سختتر از قحط سال يوسف طول كشيد . آذوقه رو بنقصان نهاد و سختى و تنگى همهجا حكمفرما گشت و بدبختى بمنتها درجهء خود رسيد . طيور و وحوش نابود شدند و اغنام و احشام راه فنا پيمودند وضعيّت وخيم و بدبختى عظيم شد فيروز مات و متحيّر ماند و چون كسى كه خاشاكى در چشم يا استخوانى در گلو يا اضطرابى در دل داشته باشد به خود مىپيچيد
هامش
( 1 ) خيلى اوقات جنگجويانى كه سينهشان از حسد بطورى ميجوشد كه جوشن بتنشان تنگى مىكند - همين كه روزى باهم ميجنگند و خونشان جارى مىشود به ياد پيوستگى افتاده اشگشان جارى مىشود - يك چكاچاك نيزه بستگيهاى مقدس خانوادگى را خرد مىكند و كسى كه اين پيوندها را مىگسلد شايان ملالت است - و با دستهائى كه به زحمت اطاعت امر آنها را مىكند كسانى را بكينهتوزى خفه ميكنند كه براى آنها از همه عزيزترند .
( 2 ) 459 ميلادى .