كوفته سينه خراشيد و فرياد برآورد كه : فرزند چقدر تو حرص سلطنت دارى نشنيدى كه گفتهاند : « 1 » الحريص محروم و الرّزق مقسوم اگر نصيحت مرا كه زنى بيش نيستم باور ندارى با كسان ديگر و مردان آزموده و اشخاص مجرّب و عاقل مشورت كن و قولشان را كار بند . مرگ را استقبال مكن بمادرت رحم آور و او را بفراق فرزندى چون خودت بدبخت مكن . پس ساكت شد و اسفنديار پاسخى نداده برفت و بتهيّهء وسائل عزيمت به سيستان پرداخته پسران را امر داد كه خود را براى همراهى او مهيّا سازند و آنگاه بمعيّت پشوتن در رأس قشون به راه افتاد .
چون بمحلّ تلاقى خطوط رسيد راه سيستان پيش گرفتند . اشترى كه پيشاپيش قطار و حامل بار بود بخسبيد و آنچه كردند و زدند از جاى نجنبيد اسفنديار اين پيش آمد را بفال بد گرفته شمشير از نيام بركشيد و بيك ضربت شتر را سر بريد « 2 » پس بطىّ طريق پرداخته بساحل رود هيرمند رسيدند و همانجاى بتشكيل اردو پرداخته براى رستم پيغامى فرستاده با او بمذاكرات پرداخت .
فرستادن اسفنديار پسرش بهمن را نزد رستم و آمدن رستم نزد او
اسفنديار امر داد كه بهمن سواره بنزد رستم رفته او را از طرف پدر بگويد :
گرچه مايل نبودم بدين شكل بقلمرو تو آمده به چيزى مجبورت كنم كه منفور تست و با آنكه مناقب و خصائلى كه ترا سرآمد ابناء زمان كرده و خدمات بزرگى كه نسبت به ايران انجام و حسن شهرتى كه در ممالك همجوار يافتهاى بر من پوشيده نيست ولى بايد بدانى كه سرپيچى از امر گشتاسب شاه و غفلت از اجراى اوامرش غيرممكن است
هامش
( 1 ) حريص محروم است و رزق مقسوم .
( 2 ) از شاهنامه :شتر آنكه در پيش بودش بخفت * تو گفتى كه با خاك گشته است جفت
همى چوب زد بر سرش ساروان * ز رفتن بماند آن همه كاروان
جهانجوى را آن بد آمد بفال * بفرمود كش سر بريدند و يال
بدان تا به دو بازگردد بدى * نگردد تبه فرّه ايزدى