بخدمتش اعزام و خود نيز براى جلب توجّه او بدرگاهش شتافته اوامرش را بموقع اجرا ميگذاشتند .
لهراسب را دو پسر بود گشتاسب « 1 » و زرير كه هردو را لياقت و شهامت بسيار بود ولى گشتاسب بالاخص در زيبائى و قوّت فوق العاده و در بلندى قامت ممتاز و از فرّ ايزدى حظ وافر داشت . چون ديد پدرش اولاد كيكاوس را زياده از حدّ استحقاق مرّفع و بحكومت منصوب كرده و او را بر كنار نهاده است رنجيده خاطر گشته ناشناس رو بكشور روم نهاد و همچنان غريب و سرگردان بود تا يكى از هموطنانش از اعقاب فريدون او را پذيرفته پذيرائى شايان از او كرد « 2 » .
هامش
( 1 ) بشتاسف .
( 2 ) از شاهنامه :شب تيره شبرنگ لهراسبى * بياورد با زين گشتاسبى
از ايران سوى روم بنهاد روى * بدل چارهجوى و روان راهجوى
چو گشتاسب نزديك دريا رسيد * پياده شد و باژ خواهش نديد
يكى پيرسر بود هيشوى نام * جوانمرد و بيدار و با فرّ و كام
ز دينار لختى به هيشوى داد * از آن هديه شد مرد گيرنده شاد
ز كشتى سبك بادبان بركشيد * جهانجوى را نزد قيصر كشيد
يكى شارسان بد بروم اندرون * سه فرسنگ بالاى شهرش فزون
چو گشتاسب آمد بدان شارسان * همى جست جائى در آن كارسان
همى گشت يكهفته در گرد روم * همى كار جست اندر آباد بوم
نيامد ز گيتيش جز زهر بهر * يكى روستا ديد نزديك شهر
درخت و گل و آبهاى روان * نشستنگه شاد مرد جوان
درختى گشن سايه در پيش آب * نهان گشته زو چشمهء آفتاب
بدان سايه بنشست مرد جوان * پر از درد و پيچان و تيره روان
يكى نامور زان پسنديده ده * گذر كرد بر وى كه او بود مه
ورا ديد با ديدگان پر ز خون * به زير زنخ دست كرده ستون
به دو گفت اى رادمرد جوان * چرائى پر از درد و تيره روان
اگر ز ايدر آئى بايوان من * بوى شاد يكچند مهمان من
مگر كاين غمان بر دلت كم شود * سر تير مژگانت بىنم شود
به دو گفت گشتاسب كاى نامجوى * نژاد تو از كيست با من بگوى
چنين داد پاسخ ورا كدخداى * كزين پرسش اكنون ترا چيست راى
من از تخم شاه آفريدون گرد * كه آن تخمه اندر جهان نيست خرد
چو بشنيد گشتاسب برداشت پاى * همى رفت با نامور كدخداى