تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
كه با سياوش ميگذرانيدند خوشتر از زندگانى در بهشت مىپنداشتند . همين كه گزارش اوضاع سياوش به كيكاوس رسيد دست اسف بهم سوده انگشت ندامت بدندان گزيد و از عاقبت عزيمت سياوش مضطرب گرديد و بخاطر او از جنگ با افراسياب منصرف شد همه او را از طرز رفتار با پسرش سرزنش و ملامت مينمودند . رستم ازين خبر دچار يأس و حرمان گشته عقل از دست داد و ديوانه شد .

دادن افراسياب دختر خود را بسياوش و واگذاشتن حكومت ايالتى به دو

پيران كه محرميّتش به سياوش بيش از ديگران بود روزى با او گفت : اى شاهزاده من نميخواهم هميشه ترا گوشه‌گير و منزوى به‌بينم بالعكس تمام لذائذ و خوشيهاى روزگار را براى تو خواهانم ! افراسياب را دخترى است « 1 » كه نميخواهم جز تو به ديگرى شوهر كند چه از تمام زنانى كه دست صنع الهى آفريده به تو برازنده‌تر
هامش
( 1 ) از شاهنامه :به دو گفت پيران كزين بوم و بر * چنانى كه باشد كسى برگذر نبينمت پيوستهء خون كسى * كه او داردى بر تو مهرش بسى يكى زن نگه كن سزاوار خويش * از ايران بنه در دو تيمار خويش پس پردهء شهريار جهان * سه ماهند با زيور اندر نهان سه اندر شبستان گرسيوزند * كه از مام و از باب با پروزند پس پردهء من چهارند خرد * چو بايد ترا بنده بايد شمرد از ايشان جريره است مهتر بسال * كه از خوبرويان ندارد همال اگر راى باشد ترا بنده‌ايست * به پيش تو اندر پرستنده‌ايست سياوش به دو گفت دارم سپاس * مرا همچو فرزند خود ميشناس ز خوبان جريره مرا در خور است * كه پيوندم از خان تو بهتر است يكى روز پيران پرهيزكار * سياوش را گفت كاى شهريار تو دانى كه سالار توران سپاه * ز اوج فلك برفرازد كلاه شب و روز روشن روانش توئى * دل و جان و هوش و توانش توئى چو با او تو پيوستهء خون شوى * از اين پايه هردم با فزون شوى فرنگيس بهتر ز خوبان اوى * نبينى بگيتى چنان روى و موى ز افراسياب ار بخواهى رواست * چنان بت بكشمير و كابل كجاست چو فرمان دهى من بگويم بدوى * بجويم بدين نزد او آبروىبقيه در صفحهء بعد
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى ) — صفحة 92 | عبد الملك الثعالبي النيسابوري / محمود هدايت