( 1 ) و فال بد نمىزنند و خود را داغ نمىكنند بلكه به خداى خود توكل مىكنند . پيامبر در پى سخن خود فرمود : به خداى عرضه داشتم كه بار خدايا بر من بيفزاى . فرمود : در قبال هر يك از ايشان هفتاد هزار تن ديگر ، گفتم : پروردگارا فزون فرماى آيا شمارشان به اين مقدار مىرسد ؟ فرمود : در آن صورت از اعراب شمارشان را كامل مىكنيم .
عكراش بن ذؤيب بن حرقوص
ابن جعدة بن عمرو بن نزّال بن مرّة بن عبيد از بنى تميم است . او با پيامبر مصاحبت داشته و از ايشان حديث شنيده است .
گويد از گفتهء عباس بن وليد نرسى مرا خبر دادند كه مىگفته است علاء بن فضل بن عبد الملك بن ابى سويه ، از عبيد الله پسر عكراش ، از پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * مرة بن عبيد با زكات اموالشان مرا به حضور پيامبر ( ص ) فرستاد . به مدينه رسيدم و رسول خدا را ميان مهاجران و انصار نشسته ديدم . من شتران را كه به سرخى و درخشندگى شاخ و برگ درختان ارطى « 1 » بودند جلو بردم . پيامبر پرسيدند : كيستى ؟ گفتم : عكراش پسر ذؤيب .
فرمودند : نام و نسب خود را روشنتر بگو ، گفتم : ذؤيب پسر حرقوص و او پسر جعدة پسر عمر و پسر نزال پسر مرة پسر عبيد است . اين هم زكات اموال خاندان مرة بن عبيد است .
پيامبر ( ص ) لبخند زد و فرمود : « اين شتران قوم من و زكات قوم من است » رسول خدا فرمان داد بر شتران داغ شتران زكات زده شود و به ديگر شتران زكات ملحق گردد .
رسول خدا ( ص ) سپس دست مرا گرفت و در محضر ايشان به خانهء يكى از همسرانش رفتيم . پيامبر پرسيدند : آيا خوراكى فراهم است ؟ ديگچهيى آوردند كه در آن تريد و گوش بسيارى بود . شروع به خوردن كرديم من با دست خود شروع به زير و رو كردن اين سو و آن سوى ديگچه كردم . پيامبر ( ص ) با دست چپ خود دست راست مرا گرفتند و فرمودند :
اى عكراش ! فقط از يك جا بخور كه همهاش يك نواخت و يك نوع غذاست . سپس بشقاب بزرگ خرما آوردند نمىدانم رطب بود يا خرماى معمولى - اين ترديد را عبيد الله پسر عكراش داشته است - من فقط از آنچه جلو من بود مىخوردم و حال آنكه دست رسول
هامش
( 1 ) ابن اثير در النهايه ، ج 1 ، ص 39 دربارهء اين درخت يا خاربن ريگزارها توضيح داده است .