تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
( 1 ) خارجة بن زيد بن ثابت است . مادر جميله ، عمرة دختر حزم بن زيد بن لوذان بن عمرو بن عبد بن عوف بن غنم بن مالك بن نجار ، و خواهر عماره و عمرو پسران حزم است . به روايت همگان سعد بن ربيع در بيعت عقبه شركت داشته است ، و او يكى از نقيبان دوازده‌گانهء انصار است . با آنكه نوشتن ميان اعراب دورهء جاهلى اندك بود ، سعد از كسانى است كه خط مىنوشت . واقدى از محمد بن عبد الله ، از زهرى و از موسى بن محمد بن ابراهيم ، از پدرش نقل مىكند كه هر دو مىگفته‌اند * پيامبر ( ص ) ميان سعد بن ربيع و عبد الرحمن بن عوف عقد برادرى بست و محمد بن اسحاق هم همين گونه مىگويد . محمد بن عبد الله انصارى از حميد طويل ، از انس بن مالك نقل مىكند * چون عبد الرحمن بن عوف به مدينه آمد پيامبر ( ص ) ميان او و سعد بن ربيع عقد برادرى ايجاد فرمود . گويد : سعد بن ربيع ، عبد الرحمن را به خانهء خود برد و خوراك آورد و خوردند و به عبد الرحمن گفت : من دو زن دارم و تو برادر دينى من و بدون همسرى . يكى را طلاق مىدهم و تو او را بگير . گفت : به خدا هرگز . سعد گفت : بيا تو را در نخلستان خود شريك و بخشى از آن را براى تو قرار دهم . گفت : نه . خداوند به خاندان و اموال تو بركت دهاد ولى مرا به بازار راهنمايى كن . به بازار رفت و شروع به خريد و فروش كشك و روغن كرد . گويد : پيامبر ( ص ) عبد الرحمن را در يكى از كوچه‌هاى مدينه ديدند كه موهايش را با زعفران رنگ كرده است ، فرمودند : چه خبر است ؟ گفت : اى رسول خدا زنى از انصار گرفته‌ام كه كابين او طلايى به اندازهء وزن چند دانه خرماست . فرمودند : وليمه بده و ميهمانى كن هر چند با كشتن ماده گوسپندى . واقدى مىگويد : سعد بن ربيع در بدر و احد شركت كرد و روز جنگ احد شهيد شد . نسلى از او باقى نمانده است و نسل ابو زهير بن مالك همگى منقرض شده‌اند و كسى از ايشان باقى نمانده است . گويد ، پيامبر فرمودند : روز جنگ احد سعد بن ربيع را ديدم كه دوازده ضربه نيزه به او خورده بود ، يا دوازده تير . معن بن عيسى از مالك بن انس ، از يحيى بن سعيد نقل مىكند * پيامبر ( ص ) در جنگ احد فرمودند : چه كسى خبرى از سعد بن ربيع براى من مىآورد ؟ مردى گفت : من . و رفت و ميان كشتگان گشت . سعد بن ربيع در حالى كه به زمين افتاده بود پرسيد چه كار دارى ؟ گفت : پيامبر ( ص ) مرا فرستاده‌اند كه از تو براى ايشان خبر ببرم . گفت : پيش ايشان برو