نادانى بدى كرده و سپس به زودى توبه مىكنند و آنانند كه خداوند توبهء آنان را مىپذيرد و خداى داناى درست كردار است . »
( 1 ) امير المؤمنين على ( ع ) به شخصى كه در حضور ايشان استغفر اللَّه گفت ، فرمودند :
مادرت بر تو بگريد ! آيا مىدانى استغفار ، درجهء افراد بسيار بلند مرتبه است و شش چيز لازمهء آن است ، نخست ، پشيمانى بر گناه گذشته . دوم ، تصميم ، بر باز نگشتن به آن گناه براى هميشه . سوم ، پرداخت حقوق خلق خدا به ايشان تا آنكه خدا را سبك بار و بدون آنكه تعهدى بر تو باشد ، ملاقات كنى . چهارم آنكه همهء امور واجبى را كه بر عهدهء تو بوده و ترك كردهاى انجام دهى . پنجم آنكه كوشش كنى گوشتهايى را كه از حرام بر تو روييده است با اندوهها آب كنى تا آنجا كه پوست بدنت به استخوانت بچسبد . ششم آنكه سختى فرمانبردارى و اطاعت را به پيكر خود بچشانى ، همچنان كه شيرينى گناه را به آن چشاندهاى و در اين هنگام مىتوان استغفر اللَّه بر زبان آورد . « 1 »
( 2 ) امام صادق ( ع ) فرموده است : چون آيهء 130 سورهء آل عمران نازل شد كه خداوند در آن فرموده است « و آنانى كه چون كارى ناشايسته كنند يا بر خود ستم روا دارند ، خدا را ياد كنند و از گناهان خويش آمرزش خواهى كنند . » ابليس بر فراز كوهى به مكه شد كه به آن كوه ثور مىگويند و با صداى بلند همهء عفريتها را فرا خواند .
آنان ، همه پيش او آمدند و گفتند : اى سرور ما ! براى چه ما را فرا خواندى ؟ گفت :
اين آيهء قرآن نازل شده است . چه كسى از عهدهء آن بر مىآيد ؟ عفريتى گفت : من آنان را از توجه به اين آيه ، با اين كار و آن كار ، باز مىدارم . شيطان گفت : تو در خور اين كار نيستى . يكى برخاست و همان گونه سخن گفت و ابليس هم همان گونه پاسخ داد . در اين هنگام ، وسواس خناس « 2 » برخاست و گفت : من از عهدهء اين كار برمىآيم .
ابليس پرسيد : چگونه ؟ گفت : آنها را به وعده و آرزو مىفريبم تا نخست در خطا و گناه افتند و چون به گناه افتادند ، استغفار كردن را از ياد ايشان مىبرم . ابليس گفت : آرى ، تو شايستهء اين كارى و او را تا روز قيامت بر اين كار گماشت . « 3 »
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، ص 1271 ، چاپ مرحوم فيض الاسلام . م .
( 2 ) . وسواس خناس : يعنى شيطانى كه چون نام خدا را بر زبان آورند ، عقبنشينى مىكند و مىگريزد . رجوع كنيد به : مفردات راغب اصفهانى ، ص 159 ، و به تفسير ابو الفتوح رازى ، ج 12 ، ص 514 ، چاپ مرحوم شعرانى . م .
( 3 ) . در امالى صدوق ، ص 465 ، چاپ آقاى كمرهيى ، آمده است . م .