مدينه به خوبى آن را مىشناختند « 9 » . از طرف ديگر ، اگر عقيدهء رايج در اسلام از نزديك مورد توجه قرار گيرد ، گرايشى به ستايش در آن ديده مىشود .
بدين معنى كه آنچه به خوبى ، اصالت الهى بودن قرآن را تأييد مىكند اين است كه اين كتاب بر كسى كه خواندن نمىدانسته الهام شده ، و بدين ترتيب او نمىتوانسته از مطالعهء مستقيم نوشتههاى يهود و مسيحى بهره - گيرد . « 10 » همچنين تضاد ميان فروتنى محمد ( ص ) به عنوان يك انسان و عظمت او به عنوان يك پيغمبر ، به اوج خود مىرسد .
برخى از مستشرقان عدم توانائى محمد ( ص ) را بر خواندن طرد كردهاند .
مسلما اينها نتوانستهاند به كار بردن فعل امر « اقرء » در آغاز سوره 1 96 را دريابند . اين كلمه در واقع به معنى بخوان ! « 11 » نيست ، بلكه معنى تبليغ كن ! مىدهد . بر عكس ، آنچه بيشتر موجب آشفتگى شده يك رشته
هامش
عين عبارت طبرى از اين قرار است : « الاميون قوم لا يصدقوا رسولا رسله اللّه ، و لا كتابا انزله اللّه فكتبوا كتابا بايديهم » . . . ولى پس از اين قول ، دوباره به توضيح مطلب مىپردازد و مىگويد كه عرب اين نظر را نمىپذيرد و به نخستين تعبير عودت مىكند . او مىگويد : « و - هذا التأويل تاويل على خلاف ما يعرف من كلام العرب المستفيض بينهم ، و ذلك ان « الامى » عند العرب : هو الذى لا يكتب » . با اينكه طبرى قول اول را تضعيف مىكند و « امى » را بىسواد و ناخوانا مىداند ، با وجود اين ، حضرات اصرار مىورزند كه تنها به قسمت اول استناد جسته و ذيل آن را نديده بگيرند . م .
( 9 ) لامنس : مكه 123 ، هورووتيز : 52 ، پاره ، دائرة المعارف اسلام ، 4 : 1070 .
يادآورى كنيم كه كلمهء امى فقط در وحىهاى رسيده به محمد ( ص ) در مدينه وجود دارد .
( 10 ) اين استدلال در چند جاى قرآن به چشم مىخورد . به بيضاوى 2 : 99 و تفسيرش رجوع شود . ( اگر اى پيغامبر ) از آنهائى بودى كه مىنويسند و مىخوانند ، كفار مى گفتند : شايد آن را آموخته باشد و از كتب مقدسهء قديم برداشته باشد » .
( 11 ) نلدكه : تاريخ قرآن : 14 ، 81 .