هامش
- « اى گروه مردم ! كدام از شما مىرود واز سه كسى كه به لات وعزّى قسم خوردند مرا بكشند دفاع مىكند وبه پروردگار كعبه دروغ گفتهاند . »
كسى جواب نداد ، فرمود : « گمانم علىبن ابىطالب ميان شما نيست . »
عامر بن قتادة عرض كرد : « أو امشب تب داشت ونيامده با شما نماز بخواند ؛ اجازه بدهيد به أو خبر دهم . »
پيغمبر فرمود : « خبر ده . »
رفت واورا خبر داد وأمير المؤمنين به شتاب آمد ويك إزاري به تن داشت كه دو گوشهاش را به گردن گره كرده بود وعرض كرد : « يا رسول اللَّه ! اين خبر چيست ؟ »
فرمود : « اين رسول پروردگار من است وخبر مىدهد از كساني كه براي كشتن من قيام كرده اند وبه پروردگار كعبه دروغ گفته اند . »
علي عليه السلام فرمود : « من به تنهايى جلو آنها مىروم وهم اكنون لباس خود را بهبر مىكنم . »
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : « اين لباس واين زره واين شمشير من . »
زره به تن أو كرد وعمامه بر سرش بست وشمشير به كمرش آويخت وبه أسب خودش سوار كرد .
أمير المؤمنين رفت وتا سه روز از أو خبر نشد وجبرئيل عليه السلام از أو خبري نداد ؛ فاطمه عليها السلام با حسن وحسين آمد وگفت : « بسا اين دو بچه بىپدر شده باشند . »
أشك از چشم پيغمبر سرازير شد وفرمود : « اى مردم ! هر كه خبري از على براي من بياورد مژدهء بهشت به أو مىدهم . »
مردم هر كدام به راهى رفتند تا خبري آورند ؛ چون پيغمبر را بسيار اندوهناك ديدند وپيرزنها هم بيرون رفتند ، عامر بن قتادة برگشت ومژدهء على را آورد وجبرئيل هم گزارش اورا به پيغمبر رسانيد وأمير المؤمنين هم با سه شتر ودو أسير وسه أسب وارد شد وسرى هم همراه داشت ، پيغمبر فرمود : « مىخواهى من از وضع تو گزارش دهم اى أبو الحسن ؟ »
منافقان گفتند : « تا اين ساعت دردش گرفته بود واكنون مىخواهد گزارش كار اورا بدهد . »
پيغمبر فرمود : « اى أبا الحسن ! تو خود گزارش كارت را بده تا گواه بر اين مردم باشى . »
عرض كرد : « به چشم يا رسول اللَّه ، چون به آن وادى رسيدم ، اين سه تن را ديدم كه بر شتر سوارند ، به من فرياد زدند : كيستى ؟ گفتم : من علىبن ابىطالب پسر عم رسول خدايم ، گفتند : ما رسولي براي خدا نمىشناسيم ، كشتن تو با كشتن محمد پيش ما برابر است ؛ اين مقتول بر من حمله كرد وچند ضربت ميان من وأو رد وبدل شد وباد سرخى وزيد كه از آن آواز تورا شنيدم كه مىگفتى : من گريبان زرهش را برايت دريدم ، به رگ وشانه اش بزن ؛ به شانهء أو زدم وكارى نشد ، سپس باد زردى وزيد ومىگفتى : زره را از رانش پس انداختم ، به رانش بزن ؛ زدم وقطعش كردم وسرش را برگرفتم ودور انداختم ؛ اين دو مرد به من -