پرش به محتوای اصلی

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحه 1423

پدیدآورندگان:

ص۱۴۲۳
پاورقی
- چون اين شخص نامبرده قصد حركت نمود ، براي نصرت حسين پيش از حركت ، خبر شهادت أو به وى رسيد واز عدم توفيق خود ناليد . منذر بن جارود نامه ورسول امام را نزد عبيداللَّه‌بن زياد آورد ومىترسيد كه مبادا اين نامه دسيسه‌اى باشد از طرف خودِ ابن زياد براي امتحان أو ، وبحريه دختر منذر همسر عبيداللَّه بن زياد بود . عبيداللَّه بن زياد فرستادهء حسين را به دار زد ، بر منبر رفت ، سخنرانى كرد وأهل بصره را براي مخالفت وآشوب تهديد كرد . آن شب را خوابيد وصبح برادرش عثمان را نائب خويش كرد وشتابانه به كوفه روانه شد . طبري گويد : هشام گفت كه : « أبو مخنف براي من ازصعقب‌بن زهير ازابىعثمان نهدى روايت كرده است كه حسين عليه السلام با يكى از وابستگان خود به نام‌سليمان به رؤساى پنج بخش بصره واشراف آن به يك مضمون نامه نوشت وبراي مالك بن مسمع بكرى ، احنف‌بن قيس ومنذر بن جارود ومسعود بن عمرو وقيس بن هيثم وعمر بن عبداللَّه بن معمر فرستاد ، بدين مضمون : « اما بعد ، به راستى خدا محمد را بر خلق خويش برگزيد وبه نبوت گماشت وبه رسالت اختيار كرد . سپس اورا نزد خود برد درحالى كه حق نصيحت را به بندگان أو ادا كرد ووظيفهء رسالت را انجام داد وما خاندان وأوليا وأوصيا وورثهء أو بوديم . از همهء مردم به جانشينى أو شايسته تر بوديم . قوم ما در اين موضوع خود را از ما جلو انداختند وما به ناچار رضا داديم ، تفرقه را برداشتيم وعافيت را دوست داشتيم . با آن كه مىدانستيم اين حق از آن ماست واز ديگران بدان شايسته‌تريم ، من فرستادهء خود را با اين نامه نزد شما فرستادم وشما را به كتاب خدا وروش پيغمبرش دعوت مىكنم . روش پيغمبر از ميان رفته است وبدعت زنده شده . اگر از من بشنويد ومرا أطاعت كنيد ، شما را به راه راست رهبرى كنم . والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته . » در ادامه طبري گويد : واين به هر كدام از اشراف رسيد ، خواند ونهان كرد ، جز منذربن جارود كه به گمانش از ترس آن كه مبادا از دسيسهء خود عبيداللَّه باشد ، آن نامه را با پيك شب همان روزى كه ابن‌زياد مىخواست به كوفه رود ، نزد أو آورد وبراي أو خواند وأو هم پيك را پيش داشت وگردنش را زد . عبيداللَّه بالاى منبر بصره رفت ، حمد وثناى خدا نمود وگفت : « اما بعد ، شتر مست با من برابر نيست واز آواز مشك خالى نگريزم . من خود عذاب دشمن خويشم وزهر كشندهء ستيزه‌جويانم ( هر كس با قبيلهء قاره مسابقه تيراندازى كند ، با آن‌ها عدالت كرده ) ، يعنى كلوخ انداز را پاداش سنگ است . اى أهل بصره ! أمير المؤمنين مرا ولايت كوفه داده وفردا بدان‌جا بيرون شوم ومن عثمان‌بن زيادبن ابىسفيان را بر شما خليفهء خود نمودم . مبادا مخالفت كنيد وآشوبگرى نماييد . بدان خدايى كه معبودى جز أو نيست ، اگر از مردى خلافي سر زند ، اورا ومعرف وسرپرستش را مىكشم . حاضران مسؤول غائبان مىشناسم تا به استقامت گراييد ودر ميان شما مخالف وناراحت‌كننده‌اى براي من نماند . من زادهء زيادم واز هر كس قدم بر زمين نهد ، به أو شبيه‌ترم . نه به خال مانندم ونه به عم . » سپس از بصره سوى كوفه رفت وبرادرش عثمان به جاى خود نهاد . كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 36 - 38