Skip to main content

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — Page 1010

Contributors:

P.1010
Footnote
اورا هم كشت وسرش را در توبره گذاشت وتن هر دو را در آب انداخت وسرها را نزد ابن‌زياد برد أو بر تخت نشسته وعصاي خيزرانى به دست داشت . سرها را جلوش گذاشت وچون چشمش به آن‌ها افتاد ، سه بار برخاست ونشست . گفت : « واي بر تو ! كجا آن‌ها را جستى ؟ » گفت : « پيرزنى از خاندان ما ، آن‌ها را مهمان كرده بود . » گفت : « حق مهمانى آن‌ها را منظور نكردى ؟ » گفت : « نه . » گفت : « با تو چه گفتند ؟ » گفت : « تقاضا كردند ما را ببر بازار وبفروش وبهاى ما را بستان ومحمد را در قيامت خصم خود مكن . » « تو در جواب چه گفتى ؟ » گفتم : « شما را مىكشم وسرتان را نزد عبيداللَّه مىبرم ودو هزار درهم جايزه مىگيرم . » گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ » گفتند : « ما را زنده نزد عبيداللَّه ببر تا خودش دربارهء ما حكم كند . » « تو چه گفتى ؟ » گفتم : « نه ، من با كشتن شما به أو تقرب جويم . » گفت : « چرا آن‌ها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جايزه دهم ؟ » گفت : « دلم راه نداد ، جز آن كه به خون آن‌ها به تو تقرب جويم . » گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ » گفتند : « اى شيخ ! خويشى ما را با رسول خدا صلى الله عليه وآله منظور دار . » « تو چه گفتى ؟ » گفتم : « شما را با رسول خدا خويشى نيست . » « واي بر تو ! ديگر چه گفتند ؟ » گفتند : « به كودكى ما ترحم كن . » گفت : « تو به آن‌ها ترحم نكردى ؟ » « نه . گفتم : خدا در در دل من ترحم نيافريده . » « واي بر تو ! ديگر چه گفتند ؟ » گفتند : « بگذار چند ركعت نماز بخوانيم . گفتم : اگر براي شما سودى دارد ، هرچه خواهيد نماز بخوانيد . » گفت : « بعد از نماز خود چه گفتند ؟ » گفت : « آن دو يتيم عقيل دو گوشه چشم به آسمان كردند وگفتند : يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . » -