هامش
- اميرمؤمنان عرض كرد : « اى خداى ! گواه باش كه ايشان حق خود را با من گذاشتند ومن قبول كردم وتو را به شهادت گيرم كه من براي وجه كريم تو آن حق را باز گذاشتم . »
عمر گفت : « از چه روى عزيمت مرا دربارهء مردم عجم بشكنى وكدام چيز تورا از انديشه بگردانيد ؟ »
آن حضرت ديگرباره فرمايش پيغمبر را در باب اكرام بزرگان أعادت فرمود . عمر عرض كرد : « من نيز براي خدا وبراي تو از حق خود بگذشتم وآنچه بهرهء من بود وآنچه موهوب نگشته ، يعنى حق ديگران را بازگذاشتم . »
پس اميرمؤمنان عليه السلام فرمود : « اى خداى ! بر اين جمله گواه باش . »
اين هنگام جماعتى از قريش به نكاح آن زنان گرايان 11 شدند . اميرمؤمنان عليه السلام فرمود : « نمىتوان اين جماعت را ناچار ساخت وبه اكراه مقصود حاصل كرد ؛ لكن به هر طور خودشان اختيار نمايند ، ببايست معمول نمود . »
پس جماعتى به شهربانويه ، دختر كسرى أشارت كردند وأو را از پس پرده بنشاندند وبه اختيار أو خطبه راندند وبا وى گفتند : « از اين جماعت كه تورا خطبه كردند ، كدام يك را اختيار كنى وآيا تو از آن كسان باشى كه به آهنگ شوى باشى ؟ »
چون اين سخن بشنيد ، خاموش شد ، اميرمؤمنان عليه السلام فرمود : « ارادهء شوى دارد واختيار نمودن بجاى است . »
عرض كردند : « از كجا دانستى اراده شوى دارد ؟ »
فرمود : رسول خدا صلى الله عليه وآله چون زنى از بزرگان قوم را به خدمتش آوردند تا از بهر أو ولى مشخص شود وبعضي اورا خطبه كرده بودند ، با وى گفته مىشد : آيا به شوى رفتن رضا دهى ؟ اگر آن زن آزرم مىكرد وخاموش مىشد ، همان سكوت را دليل اذن مىدانستند واگر مىگفت : « نخواهم » اورا لاعلاج نمىساختند . »
بالجملة ، چون شهربانويه را اختيار دادند ، با دست خويش أشارت كرد وحسين عليه السلام را اختيار نمود . ديگرباره أو را در اختيار سخن كردند وأو ديگرباره أشارت كرد وگفت : « اگر اختيار مراست ، وى را مىخواهم . »
واميرمؤمنان عليه السلام را در امر خويش ولايت داد . حذيفة به خطبه تكلم كرد . اميرمؤمنان فرمود : « نام تو چيست ؟ »
عرض كرد : « شاه زنان دختر كسرى . »
فرمود : « تو شهربانو هستى وخواهرت مرواريد ، دختر كسرى است ؟ »
عرض كرد : « آرى . »
روايت امام باقر عليه السلام در باب شهربانو : -