هامش
- « إنّ بنات الملوك لا يعاملن معاملة غيرهنّ من بنات السّوقة ؛ دختران پادشاهان را چون دختران بازاريان به فروش نمىرسانند . »
عمر عرض كرد : « با ايشان برچگونه معمول ببايد داشت ؟ »
فرمود : « يقوّمن ومهما بلغ من ثمنهنّ قام به من يختارهنّ . »
يعنى : « بر ايشان قيمتي مىنهند وچون بها وثمن ايشان با آن مقدار كه درخور ايشان است ، معين گرديد ، هر كس كه ايشان را اختيار نمايد ، به خريدارى ايشان قيام نمايد . »
بالجملة : قيمتي مشخص گرديد وعلي عليه السلام هر سه تن را بازخريد . يكى را به عبداللَّه بن عمر وديگرى را به فرزندش حسين وآن يك را به محمد بن ابىبكر بداد كه ربيب 2 أو بود . پس عبداللَّهبن عمر را از دختر يزدجرد سالم وحسين عليه السلام را از آن دختر ديگر زينالعابدين سلام اللَّه عليه ومحمد بن ابىبكر را از دختر ديگر قاسم پديد گشت . اين سه تن ، پسرخالههاى يكديگر باشند ومادرهاى ايشان دخترهاى يزدجردند .
مبرد در كتاب « كامل » به اينگونه كه مذكور مىشود ، روايتي آورده واز مردى از قريش كه اسمش را باز ننموده است ، نقل مىنمايد كه گفت : من با سعيد بن المسيب مجالست مىكردم . روزى با من گفت : « من أخوالك ؛ برادران مادر تو كيستند ؟ »
گفتم : « مادر من فتاة 3 است . »
چون اين سخن بگفتم ، گويى منزلت ومكانت من در چشم أو ساقط شد . پس خاموش شدم تا گاهى كه سالمبن عبداللَّهبن عمر بن خطاب از در داخل شد وچون از خدمت وى بازگشت ، گفتم : « يا عم ! اين مرد كيست ؟ »
سعيد گفت : « سبحان اللَّه العظيم ! آيا چنين كسى را نشناسى ؟ همانا اين شخص از طايفه تو است وسالم ابن عبداللَّه بن عمر است . »
گفتم : « مادرش كيست ؟ »
گفت : « فتاة است . »
بعد از آن ، قاسم بن محمد بن ابىبكر صديق درآمد وساعتي نزد وى بنشست ، باز شد . گفتم : « يا عم ! اين مرد كيست ؟ »
گفت : « آيا چنين كسى را از طايفهء خويش مجهول همى دارى ! همانا بسيار عجيب است . اين مرد ، قاسم ابن محمد بن ابىبكر صديق مىباشد . »
گفتم : « مادرش كيست ؟ »
گفت : « فتاة است . »
پس درنگى اندك نمودم تا حضرت علي بن الحسين بن علي بن ابىطالب عليهم السلام درآمد وبر وى سلام -