هامش
-ز تو گل رفت واز ما گل عذارى * ز تو افغان واز ما آه زارى
تورا وصل گل ديگر اميد است * بهار ديگر از بهر تو عيد است
ولكن گل عذارم را بدل نيست * بهار ديگرى ما را امل نيست
گلى از گلشن من رفت بر باد * كه تا محشر نخواهد رفت از ياد
يگانه گوهرى گم شد ز دستم * كه جوياى ويم تا زنده هستم
دريغ از سرو بالاى رسايش * دريغ از گيسوان مشكسايش
هزاران حيف كان گيسوى مشكين * به خون فرق سر گرديد رنگين
هزاران حيف كان خورشيد خاور * ميان لجهء خون شد شناور
فغان كايينهء روى پيمبر * به خاك تيره شد اللَّه أكبر
فغان زان قامت طوبى مثالش * كه دست جور برد از اعتدالش
به صورت طلعت اللَّه نور است * به معنى غيب مكنون شهود است
بيا اى عندليب گلشن ما * ببين ظلمت سرا شد منزل ما
ببين تاريك چشم روشن ما * بيا اى شمع جمع محفل ما
بيا اى نوگل گلزار مادر * بكن رحمي به حال زار مادر
تورا با شيرهء جان پروريدم * دريغا كز تو جان ودل بريدم
ندانستم كه مرگ ناگهانى * عنان گيرد تورا در نوجوانى
به همت مىتوان از جان گذشتن * وليكن از جوان نتوان گذشتن
جوانا رحم كن بر پيرى من * مرا مگذار با يك شهر دشمن
جوانا سوى مادر يك نظر كن * ز سوز ناله زارم حذر كن
سؤال از حال غمخواران ثواب است * خصوصاً آن دلى كز غم كباب استومراثي متعلق به شاهزاده علىاكبر فارسي وعربى در « فرسان الهيجا » بسيار ذكر كردهام .
محلّاتى ، رياحين الشريعة ، / 297 - 299