ابن طاووس ، اللّهوف ، / 178 - 188 / عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 131 ، 132 - 135 ، 137 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 432 ، 433 - 435 ، 437 - 438 ؛ البهبهاني ،
هامش
مىكند : « هان ! لعنت خدا بر ستمكاران باد . پس سپاس پروردگار جهانيان را كه اوّلِ ما را باخوشبختى ومغفرت وآخرِ ما را باشهادت ورحمت پايان داد . از خدا مىخواهم كه پاداش آنان را به طور كامل وهرچه بيشتر عطا فرمايد وما را بازماندگان نيكى گرداند كه أو مهربان وبامحبت است وخداوند ما را بس است ؛ زيرا وكيل نيكويى است .
يزيد در جواب شعري به اين مضمون خواند :بسا نالهاى كان پسنديدهتر * كه آسان بود نوحه بر نوحهگرراوي گفت : سپس يزيد با أهل شام مشورت كرد كه بااسيران چه كند ؟ آنان نظري دادند ( كه به حكم مراعاة أدب با خاندان رسالت ترجمه نشد ) نعمان بن بشير گفت : « ببين رسول خدا با آنان چه مىكرد ، تو نيز همان كن . »
پس مردى از أهل شام نگاهش به فاطمه دختر حسين افتاد وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين كنيز را به من ارزانى دار . »
فاطمه به عمهاش گفت : « عمه جان ! يتيم شدم . كنيز هم بشوم ؟ »
زينب فرمود : « نه ! اعتنايى به اين فاسق نكن . »
شامي گفت : « اين كنيزك كيست ؟ »
يزيد گفت : « اين ، فاطمه دختر حسين است وآن هم زينب ، دختر علي بن أبي طالب است . »
شامي گفت : « حسين پسر فاطمه وعلى فرزند أبو طالب ؟ »
گفت : « آرى ! »
شامي گفت : « خدا تو را لعنت كند اى يزيد ! فرزند پيغمبر را مىكشى وخاندانش را أسير مىكنى ؟ به خدا قسم من بگمانم كه اينان أسيران روماند . »
يزيد گفت : « به خدا كه تو را نيز به آنان پيوند مىدهم . »
پس دستور داد وگردنش را زدند . راوي گفت : يزيد سخنگوى دربار را طلبيد ودستور داد كه بر منبر شود واز حسين وپدرش بدگويى كند . سخنگو به منبر شد ونسبت به أمير المؤمنين وحسين شهيد عليهما السلام بسيار بد گفت واز معاوية ويزيد ستايش كرد . علي بن الحسين عليه السلام بانگ بر أو زد وگفت : « واي بر تو اى سخنگو كه رضاى مخلوق را به خشم آفريدگار خريدى . نشيمنگاه خود را در آتش ببين . »
راستى كه ابن سنان خفاجى در توصيف أمير المؤمنين چه خوب سروده است شعري را كه مضمونش چنين است :بدگويى از كسى بنمايند آشكار * بر منبرى كه تيغ وىاش پايه برفراشتراوي گفت : آن روز يزيد لعين به علي بن الحسين وعده داد كه سه حاجت أو را برآورده خواهد كرد .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 178 - 188